feeling lonesome
احساس تنهایی
a lonesome, unfriendly place.
مکانی منزوی و غریبه
a lonesome hour at the bar.
یک ساعت تنهایی در بار.
He was lonesome for a friend.
او دلش برای یک دوست تنگ شده بود.
she felt lonesome and out of things.
او احساس تنهایی و بیارتباطی میکرد.
feeling lonesome
احساس تنهایی
a lonesome, unfriendly place.
مکانی منزوی و غریبه
a lonesome hour at the bar.
یک ساعت تنهایی در بار.
He was lonesome for a friend.
او دلش برای یک دوست تنگ شده بود.
she felt lonesome and out of things.
او احساس تنهایی و بیارتباطی میکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید