| جمع | solitaries |
solitary confinement
حبس انفرادی
solitary life
زندگی منزوی
solitary journey
سفر تنهایی
solitary retreat
بازنشستگی منزوی
solitary place
محل منزوی
solitary wave
امواج تنهایی
solitary wasps; solitary sparrows.
زنبورهای منفرد؛ گنجشکهای منفرد
There was a solitary sheep in the field.
یک گوسفند تنها در مزرعه وجود داشت.
a solitary ancient in a tweed jacket.
یک فرد باستانی منزوی با کت پشمدوزی
a sad, solitary, inadequate man.
مردی غمگین، گوشهگیر و ناتوان
he was a precocious, solitary boy.
او پسری با استعداد زودرس و گوشهگیر بود.
I live a pretty solitary life.
من زندگی نسبتاً منزویای دارم.
The arch-criminal was kept solitary confinement.
جنایتکار بزرگ در حبس انفرادی نگهداری میشد.
She leads a very solitary life.
او زندگی بسیار منزویای دارد.
a solitary evening; solitary pursuits such as reading and sewing.
یک شامگاه منزوی؛ سرگرمیهای منزوی مانند خواندن و دوختن.
a solitary wayfarer in this deserted street.
یک رهرو تنها در این خیابان متروکه
he warns against the dangers attendant on solitary life.
او در مورد خطرات همراه با زندگی منزوی هشدار میدهد.
they had spent fourteen days in solitary confinement.
آنها چهارده روز را در حبس انفرادی گذرانده بودند.
we have not a solitary shred of evidence to go on.
ما حتی یک ذره مدرک برای ادامه کار نداریم.
a solitary tear trickled down her cheek.
یک قطره اشک منزوی از گونهاش سرازیر شد.
a solitary traveler.See Synonyms at alone
یک مسافر تنها. به مترادف ها در تنها مراجعه کنید
a solitary instance of cowardice.See Synonyms at single
یک مورد منزوی از ترس. به مترادفها در single مراجعه کنید.
solitary confinement
حبس انفرادی
solitary life
زندگی منزوی
solitary journey
سفر تنهایی
solitary retreat
بازنشستگی منزوی
solitary place
محل منزوی
solitary wave
امواج تنهایی
solitary wasps; solitary sparrows.
زنبورهای منفرد؛ گنجشکهای منفرد
There was a solitary sheep in the field.
یک گوسفند تنها در مزرعه وجود داشت.
a solitary ancient in a tweed jacket.
یک فرد باستانی منزوی با کت پشمدوزی
a sad, solitary, inadequate man.
مردی غمگین، گوشهگیر و ناتوان
he was a precocious, solitary boy.
او پسری با استعداد زودرس و گوشهگیر بود.
I live a pretty solitary life.
من زندگی نسبتاً منزویای دارم.
The arch-criminal was kept solitary confinement.
جنایتکار بزرگ در حبس انفرادی نگهداری میشد.
She leads a very solitary life.
او زندگی بسیار منزویای دارد.
a solitary evening; solitary pursuits such as reading and sewing.
یک شامگاه منزوی؛ سرگرمیهای منزوی مانند خواندن و دوختن.
a solitary wayfarer in this deserted street.
یک رهرو تنها در این خیابان متروکه
he warns against the dangers attendant on solitary life.
او در مورد خطرات همراه با زندگی منزوی هشدار میدهد.
they had spent fourteen days in solitary confinement.
آنها چهارده روز را در حبس انفرادی گذرانده بودند.
we have not a solitary shred of evidence to go on.
ما حتی یک ذره مدرک برای ادامه کار نداریم.
a solitary tear trickled down her cheek.
یک قطره اشک منزوی از گونهاش سرازیر شد.
a solitary traveler.See Synonyms at alone
یک مسافر تنها. به مترادف ها در تنها مراجعه کنید
a solitary instance of cowardice.See Synonyms at single
یک مورد منزوی از ترس. به مترادفها در single مراجعه کنید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید