numbed

[ایالات متحده]/nʌmd/
[بریتانیا]/nʌmd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. حالت گذشته و قسمت گذشته numb

عبارات و ترکیب‌ها

numbed feelings

احساس‌های بی‌حسی

numbed senses

حواس بی‌حس

numbed pain

درد بی‌حس

numbed response

واکنش بی‌حس

numbed heart

قلب بی‌حس

numbed emotions

احساسات بی‌حس

numbed mind

ذهن بی‌حس

numbed body

بدن بی‌حس

numbed awareness

آگاهی بی‌حس

numbed reaction

واکنش بی‌حس

جملات نمونه

after the accident, my senses were completely numbed.

پس از حادثه، حواس من کاملاً بی‌حس شده بودند.

she felt numbed by the shocking news.

او احساس می‌کرد که از این خبر تکان‌دهنده بی‌حس شده است.

the cold weather numbed my fingers.

سرما انگشتان من را بی‌حس کرد.

he was numbed by the pain of loss.

او از درد از دست دادن بی‌حس شده بود.

her emotions were numbed after the breakup.

بعد از جدایی، احساسات او بی‌حس شده بود.

the medication numbed the pain effectively.

دارو به طور موثر درد را بی‌حس کرد.

he numbed his feelings with alcohol.

او احساسات خود را با الکل بی‌حس کرد.

watching the horror movie left me feeling numbed.

تماشای فیلم ترسناک باعث شد احساس بی‌حسی کنم.

the constant noise numbed my ability to concentrate.

همه‌ی سر و صداها توانایی من برای تمرکز را بی‌حس کرد.

she tried to numb her fears before the performance.

او سعی کرد ترس‌های خود را قبل از اجرا بی‌حس کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید