paralyzed

[ایالات متحده]/ˈpærəlaɪzd/
[بریتانیا]/ˈpærəˌlaɪzd/

ترجمه

adj. قابل حرکت یا عمل نبودن؛ بی‌حرکت
v. گذشته‌ی فعل و فعل ماضی استمراری از paralyze؛ باعث بی‌حرکت یا ناتوانی در عملکرد طبیعی شدن

عبارات و ترکیب‌ها

paralyzed by fear

فلج شده از ترس

paralyzed leg

پای فلج

completely paralyzed

کاملاً فلج

being paralyzed

در حال فلج شدن

paralyzed patient

بیمار فلج

paralyzed arm

بازوی فلج

temporarily paralyzed

به طور موقت فلج

paralyzed victim

قربانی فلج

paralyzed state

وضعیت فلج

paralyzed throat

حلقه‌ی فلج

جملات نمونه

the accident victim was temporarily paralyzed from the waist down.

قربانی حادثه به طور موقت از کمر به پایین فلج شده بود.

fear paralyzed him, preventing him from speaking or moving.

ترس او را فلج کرد و از صحبت کردن یا حرکت کردن باز داشت.

the city was paralyzed by a massive snowstorm.

شهر به دلیل یک طوفان برف شدید فلج شد.

he felt paralyzed by indecision about which job to take.

او به دلیل دودلی در مورد انتخاب شغل احساس فلج شدگی می‌کرد.

the sudden news paralyzed her with shock.

خبر ناگهانی او را با شوک فلج کرد.

a stroke left him partially paralyzed on his right side.

سکته مغزی باعث فلج شدن جزئی او در سمت راست شد.

the political system seemed paralyzed by internal conflicts.

به نظر می‌رسید سیستم سیاسی به دلیل درگیری‌های داخلی فلج شده است.

the software bug paralyzed the entire network.

باگ نرم افزاری کل شبکه را فلج کرد.

he was paralyzed with anxiety before the presentation.

او قبل از ارائه به دلیل اضطراب فلج شده بود.

the economy was paralyzed by the sudden financial crisis.

بحران مالی ناگهانی اقتصاد را فلج کرد.

the snake bite temporarily paralyzed her leg muscles.

بیت کبرای به طور موقت عضلات پا او را فلج کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید