obsessively

[ایالات متحده]/əb'sesivli/
[بریتانیا]/əbˈs ɛsɪvlɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به گونه‌ای که باعث می‌شود کسی مجذوب، تسخیر شده یا به طور مفرط مشغول شود.

جملات نمونه

Peter was obsessively jealous and his behaviour was driving his wife away.

پیتر به طرز وسواسی حسادت می‌کرد و رفتارش باعث دور شدن همسرش می‌شد.

She checked her phone obsessively for any updates.

او به طرز وسواسی تلفن همراه خود را برای اطلاع از آخرین اخبار بررسی می‌کرد.

He cleaned his car obsessively, making sure it was spotless.

او ماشین خود را به طرز وسواسی تمیز می‌کرد و مطمئن می‌شد که کاملاً تمیز باشد.

The detective pursued the case obsessively, determined to solve it.

مامور پلیس به طرز وسواسی پیگیری پرونده را ادامه داد و مصمم به حل آن بود.

She studied for the exam obsessively, fearing failure.

او به طرز وسواسی برای امتحان مطالعه کرد و از شکست می‌ترسید.

He organized his book collection obsessively, arranging them by genre and author.

او مجموعه کتاب‌های خود را به طرز وسواسی سازماندهی کرد و آن‌ها را بر اساس ژانر و نویسنده مرتب کرد.

The artist worked obsessively on his latest painting, striving for perfection.

هنرمند به طرز وسواسی روی آخرین نقاشی خود کار می‌کرد و برای رسیدن به کمال تلاش می‌کرد.

He counted his steps obsessively, trying to reach a certain goal each day.

او به طرز وسواسی قدم‌های خود را می‌شمرد و تلاش می‌کرد هر روز به یک هدف خاص برسد.

She checked the locks on the doors obsessively before going to bed.

او به طرز وسواسی قفل درها را قبل از خواب بررسی می‌کرد.

The gamer played obsessively, determined to beat the high score.

گیمر به طرز وسواسی بازی کرد و مصمم به شکستن رکورد بالا بود.

He watched his favorite TV show obsessively, never missing an episode.

او به طرز وسواسی برنامه تلویزیونی مورد علاقه خود را تماشا می‌کرد و هیچ قسمتی را از دست نمی‌داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید