piggish behavior
رفتار شبیه خوک
piggish attitude
نگاه شبیه خوک
piggish eating
خوردن شبیه خوک
piggish habits
عادت های شبیه خوک
piggish nature
طبع شبیه خوک
piggish tendencies
گرایش های شبیه خوک
piggish indulgence
ولخرجی شبیه خوک
piggish delight
لذت شبیه خوک
piggish feast
جشن شبیه خوک
piggish greed
حرص و آز شبیه خوک
his piggish behavior at the buffet was embarrassing.
رفتار خوکمانند او در بافکت شرمآور بود.
she called him piggish for taking the last slice of pizza.
او او را به خاطر برداشتن آخرین تکه پیتزا، خوکمانند نامید.
his piggish attitude towards money made him unpopular.
نگاه او به پول به عنوان یک خوکمانند باعث شد او غیر محبوب شود.
they criticized her piggish eating habits.
آنها عادات غذایی خوکمانند او را مورد انتقاد قرار دادند.
his piggish laughter filled the room.
خندههای خوکمانند او اتاق را پر کرد.
the piggish way he hoarded snacks annoyed everyone.
روش خوکمانند او در جمعآوری میانوعدهها همه را آزار میداد.
she was often described as piggish for her excessive shopping.
او اغلب به خاطر خرید بیش از حدش به عنوان خوکمانند توصیف میشد.
his piggish remarks about food were uncalled for.
اظهارات خوکمانند او در مورد غذا بیمورد بود.
the piggish dog gobbled up the treats.
سگ خوکمانند با ولع خوراکیها را خورد.
she felt guilty for her piggish consumption of resources.
او به خاطر مصرف بیش از حد منابعش احساس گناه میکرد.
piggish behavior
رفتار شبیه خوک
piggish attitude
نگاه شبیه خوک
piggish eating
خوردن شبیه خوک
piggish habits
عادت های شبیه خوک
piggish nature
طبع شبیه خوک
piggish tendencies
گرایش های شبیه خوک
piggish indulgence
ولخرجی شبیه خوک
piggish delight
لذت شبیه خوک
piggish feast
جشن شبیه خوک
piggish greed
حرص و آز شبیه خوک
his piggish behavior at the buffet was embarrassing.
رفتار خوکمانند او در بافکت شرمآور بود.
she called him piggish for taking the last slice of pizza.
او او را به خاطر برداشتن آخرین تکه پیتزا، خوکمانند نامید.
his piggish attitude towards money made him unpopular.
نگاه او به پول به عنوان یک خوکمانند باعث شد او غیر محبوب شود.
they criticized her piggish eating habits.
آنها عادات غذایی خوکمانند او را مورد انتقاد قرار دادند.
his piggish laughter filled the room.
خندههای خوکمانند او اتاق را پر کرد.
the piggish way he hoarded snacks annoyed everyone.
روش خوکمانند او در جمعآوری میانوعدهها همه را آزار میداد.
she was often described as piggish for her excessive shopping.
او اغلب به خاطر خرید بیش از حدش به عنوان خوکمانند توصیف میشد.
his piggish remarks about food were uncalled for.
اظهارات خوکمانند او در مورد غذا بیمورد بود.
the piggish dog gobbled up the treats.
سگ خوکمانند با ولع خوراکیها را خورد.
she felt guilty for her piggish consumption of resources.
او به خاطر مصرف بیش از حد منابعش احساس گناه میکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید