pinch hitter
جابهجای بازیکن
pinch pennies
صرفهجویی کردن
pinch one's cheeks
گونهها را فشردن
pinch someone's arm
بازوی کسی را فشردن
feel the pinch
احساس فشار مالی کردن
a pinch of
مقدار کمی از
pinch roll
غلتک لبه
pinch point
نقطه گیرنده
in a pinch
در مواقع اضطراری
pinch valve
شیر دریچه
at a pinch
در بدترین حالت
pinch roller
غلتک فشاری
a pinch of snuff.
یک پینچ از پودر تنباکو
a pinch of rosemary.
یک پینچ رزماری
add a pinch of salt.
اضافه کردن مقدار کمی نمک
felt the pinch of the recession.
احساس کردم رکود فشار میآورد.
pinch a child's face playfully
گونههای کودک را به آرامی فشار دادن
pinch money from sb.
پول کسی را بدزدید
a pinch single; a pinch steal of second base.
یک پینچ تک; یک پینچ دزدی از بیس دوم
he pinched a handful of sweets.
او یک مشت شیرینی را چنگ زد.
The shoe pinches me.
کفش به من فشار می آورد.
These shoes pinch my toes.
این کفش ها به انگشتان پای من فشار می آورند.
He pinched an apple.
او یک سیب دزدید.
At a pinch it can be used as a weapon.
در صورت لزوم می توان از آن به عنوان سلاح استفاده کرد.
The police pinched him.
پلیس او را دستگیر کرد.
These shoes pinch my feet.
این کفش ها به پاهای من فشار می آورند.
They are always pinched for money.
آنها همیشه به خاطر پول دستگیر می شوند.
She got pinched for speeding.
او به خاطر سرعت زیاد دستگیر شد.
She pinched me on the arm.
او من را روی بازو فشار داد.
buds that were pinched by the frost; a face that was pinched with grief.
غوزه هایی که توسط سرما فشار داده شده بودند؛ چهره ای که با اندوه فشار داده شده بود.
The pickpocket pinched her purse and ran away.
جیبکن کیف دستی او را دزدید و فرار کرد.
pinch hitter
جابهجای بازیکن
pinch pennies
صرفهجویی کردن
pinch one's cheeks
گونهها را فشردن
pinch someone's arm
بازوی کسی را فشردن
feel the pinch
احساس فشار مالی کردن
a pinch of
مقدار کمی از
pinch roll
غلتک لبه
pinch point
نقطه گیرنده
in a pinch
در مواقع اضطراری
pinch valve
شیر دریچه
at a pinch
در بدترین حالت
pinch roller
غلتک فشاری
a pinch of snuff.
یک پینچ از پودر تنباکو
a pinch of rosemary.
یک پینچ رزماری
add a pinch of salt.
اضافه کردن مقدار کمی نمک
felt the pinch of the recession.
احساس کردم رکود فشار میآورد.
pinch a child's face playfully
گونههای کودک را به آرامی فشار دادن
pinch money from sb.
پول کسی را بدزدید
a pinch single; a pinch steal of second base.
یک پینچ تک; یک پینچ دزدی از بیس دوم
he pinched a handful of sweets.
او یک مشت شیرینی را چنگ زد.
The shoe pinches me.
کفش به من فشار می آورد.
These shoes pinch my toes.
این کفش ها به انگشتان پای من فشار می آورند.
He pinched an apple.
او یک سیب دزدید.
At a pinch it can be used as a weapon.
در صورت لزوم می توان از آن به عنوان سلاح استفاده کرد.
The police pinched him.
پلیس او را دستگیر کرد.
These shoes pinch my feet.
این کفش ها به پاهای من فشار می آورند.
They are always pinched for money.
آنها همیشه به خاطر پول دستگیر می شوند.
She got pinched for speeding.
او به خاطر سرعت زیاد دستگیر شد.
She pinched me on the arm.
او من را روی بازو فشار داد.
buds that were pinched by the frost; a face that was pinched with grief.
غوزه هایی که توسط سرما فشار داده شده بودند؛ چهره ای که با اندوه فشار داده شده بود.
The pickpocket pinched her purse and ran away.
جیبکن کیف دستی او را دزدید و فرار کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید