pinching pennies
خریدن با دقت
pinching cheeks
گرفتن گونهها
pinching fingers
گرفتن انگشتان
pinching nerves
گرفتن اعصاب
pinching skin
گرفتن پوست
pinching thoughts
گرفتن افکار
pinching action
عمل فشردن
pinching pain
درد فشاری
pinching ideas
ایدههای فشاری
pinching time
فشار زمان
she was pinching the fabric to check its quality.
او پارچه را فشار میداد تا کیفیت آن را بررسی کند.
he was pinching his nose to avoid the bad smell.
او با فشار دادن بینی خود سعی کرد از بوی بد اجتناب کند.
they were pinching pennies to save for a vacation.
آنها برای پسانداز برای یک تعطیلات، هزینهها را کم میکردند.
she kept pinching herself to see if it was real.
او مدام خودش را فشار میداد تا ببیند واقعی است یا نه.
he was pinching the bridge of his nose in frustration.
او از روی ناامیدی پل بینی خود را فشار میداد.
my little brother loves pinching my cheeks.
برادر کوچکم دوست دارد گونههای من را فشار دهد.
she was pinching the dough to shape it.
او خمیر را فشار میداد تا آن را شکل دهد.
he felt like pinching himself after winning the lottery.
بعد از برنده شدن در لاتاری احساس میکرد که خودش را فشار دهد.
she was pinching the edges of the paper to make it neat.
او لبههای کاغذ را فشار میداد تا آن را مرتب کند.
he was pinching his girlfriend's arm playfully.
او به صورت بازیگوشانه بازوی دوست دخترش را فشار میداد.
pinching pennies
خریدن با دقت
pinching cheeks
گرفتن گونهها
pinching fingers
گرفتن انگشتان
pinching nerves
گرفتن اعصاب
pinching skin
گرفتن پوست
pinching thoughts
گرفتن افکار
pinching action
عمل فشردن
pinching pain
درد فشاری
pinching ideas
ایدههای فشاری
pinching time
فشار زمان
she was pinching the fabric to check its quality.
او پارچه را فشار میداد تا کیفیت آن را بررسی کند.
he was pinching his nose to avoid the bad smell.
او با فشار دادن بینی خود سعی کرد از بوی بد اجتناب کند.
they were pinching pennies to save for a vacation.
آنها برای پسانداز برای یک تعطیلات، هزینهها را کم میکردند.
she kept pinching herself to see if it was real.
او مدام خودش را فشار میداد تا ببیند واقعی است یا نه.
he was pinching the bridge of his nose in frustration.
او از روی ناامیدی پل بینی خود را فشار میداد.
my little brother loves pinching my cheeks.
برادر کوچکم دوست دارد گونههای من را فشار دهد.
she was pinching the dough to shape it.
او خمیر را فشار میداد تا آن را شکل دهد.
he felt like pinching himself after winning the lottery.
بعد از برنده شدن در لاتاری احساس میکرد که خودش را فشار دهد.
she was pinching the edges of the paper to make it neat.
او لبههای کاغذ را فشار میداد تا آن را مرتب کند.
he was pinching his girlfriend's arm playfully.
او به صورت بازیگوشانه بازوی دوست دخترش را فشار میداد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید