the car sped noisily off through the quotidian traffic.
خودرو با سرعت و سروصدای زیاد از میان ترافیک روزمره دور شد.
his story is an achingly human one, mired in quotidian details.
داستان او یکی از داستانهای بهشدت انسانی است که در جزئیات روزمره گرفتار شده است.
There’s nothing quite like a real train conductor to add color to a quotidian commute.
هیچ چیز مانند یک هدایتگر قطار واقعی برای افزودن رنگ به یک رفت و آمد روزمره وجود ندارد.
The quotidian routine of waking up, going to work, and coming home can sometimes feel monotonous.
روتین روزمره بیدار شدن، رفتن به سر کار و بازگشت به خانه گاهی اوقات می تواند یکنواخت به نظر برسد.
She found solace in the quotidian tasks of cooking and cleaning.
او آرامش را در کارهای روزمره آشپزی و نظافت یافت.
The beauty of the quotidian moments often goes unnoticed.
زیبایی لحظات روزمره اغلب نادیده گرفته می شود.
Even in the most quotidian activities, there can be moments of joy and inspiration.
حتی در فعالیت های روزمره، می توان لحظاتی از شادی و الهام را تجربه کرد.
His poetry often reflects the quotidian struggles of ordinary people.
شعر او اغلب به مبارزات روزمره مردم عادی می پردازد.
The novel captures the essence of quotidian life in a small village.
رمان خلاصه ای از زندگی روزمره در یک روستای کوچک را به تصویر می کشد.
Despite the challenges of the quotidian grind, she remained optimistic.
با وجود چالش های کار روزمره، او خوش بین ماند.
The film explores the beauty in the quotidian moments of everyday life.
فیلم زیبایی را در لحظات روزمره زندگی روزمره بررسی می کند.
In the midst of the quotidian chaos, he found moments of clarity.
در میان هرج و مرج روزمره، او لحظاتی از وضوح را یافت.
The artist's paintings often depict the quotidian scenes of urban life.
نقاشی های هنرمند اغلب صحنه های روزمره زندگی شهری را به تصویر می کشد.
the car sped noisily off through the quotidian traffic.
خودرو با سرعت و سروصدای زیاد از میان ترافیک روزمره دور شد.
his story is an achingly human one, mired in quotidian details.
داستان او یکی از داستانهای بهشدت انسانی است که در جزئیات روزمره گرفتار شده است.
There’s nothing quite like a real train conductor to add color to a quotidian commute.
هیچ چیز مانند یک هدایتگر قطار واقعی برای افزودن رنگ به یک رفت و آمد روزمره وجود ندارد.
The quotidian routine of waking up, going to work, and coming home can sometimes feel monotonous.
روتین روزمره بیدار شدن، رفتن به سر کار و بازگشت به خانه گاهی اوقات می تواند یکنواخت به نظر برسد.
She found solace in the quotidian tasks of cooking and cleaning.
او آرامش را در کارهای روزمره آشپزی و نظافت یافت.
The beauty of the quotidian moments often goes unnoticed.
زیبایی لحظات روزمره اغلب نادیده گرفته می شود.
Even in the most quotidian activities, there can be moments of joy and inspiration.
حتی در فعالیت های روزمره، می توان لحظاتی از شادی و الهام را تجربه کرد.
His poetry often reflects the quotidian struggles of ordinary people.
شعر او اغلب به مبارزات روزمره مردم عادی می پردازد.
The novel captures the essence of quotidian life in a small village.
رمان خلاصه ای از زندگی روزمره در یک روستای کوچک را به تصویر می کشد.
Despite the challenges of the quotidian grind, she remained optimistic.
با وجود چالش های کار روزمره، او خوش بین ماند.
The film explores the beauty in the quotidian moments of everyday life.
فیلم زیبایی را در لحظات روزمره زندگی روزمره بررسی می کند.
In the midst of the quotidian chaos, he found moments of clarity.
در میان هرج و مرج روزمره، او لحظاتی از وضوح را یافت.
The artist's paintings often depict the quotidian scenes of urban life.
نقاشی های هنرمند اغلب صحنه های روزمره زندگی شهری را به تصویر می کشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید