rattle loudly
ایجاد سر و صدا به شدت
rattle off
به سرعت بیان کردن
with a rattle
با صدای کل کل
the rattle of teacups on the tray.
صدای برخورد فنجانها روی سینی.
rattle a bill through the House
یک قانون را به سرعت از طریق مجلس عبور دهید.
The rattle of the engine was very loud.
صدای موتور بسیار بلند بود.
A train rattled along the track.
قطاری در طول مسیر حرکت میکرد.
rattled on about this and that.
در مورد این و آن صحبت کرد.
rattled off a list of complaints.
لیستی از شکایتها را مطرح کرد.
He rattled off the poem.
شعر را به سرعت خواند.
The machine-gun rattled away.
سلاح خودکار به سرعت شلیک کرد.
he rattled some change in his pocket.
او سکه ها را در جیبش تکان داد.
trains rattled past at frequent intervals.
قطارها با فواصل مکرر از کنار عبور می کردند.
he rattled off some instructions.
دستورالعمل ها را به سرعت گفت.
The car rattled along at great speed.
ماشین با سرعت زیاد حرکت میکرد.
Who’s rattled his cage?
چه کسی قفس او را به هم زده است؟
rattled the dishes in the kitchen.
ظروف را در آشپزخانه به هم کوبید.
She rattled some coins in the box.
او سکه هایی را در جعبه تکان داد.
rattled off the facts in a dry mechanical tone.
حقایق را با لحنی خشک و مکانیکی بیان کرد.
isn't easily rattled before an audience.
به راحتی قبل از تماشاچیان مضطرب نمیشود.
she turned quickly, rattled by his presence.
او به سرعت برگشت، به حضور او دچار اضطراب شد.
The accident rattled me.See Synonyms at embarrass
حادثه باعث بهم ریختگی من شد. برای یافتن مترادفها به بخش 'embarrass' مراجعه کنید.
rattle loudly
ایجاد سر و صدا به شدت
rattle off
به سرعت بیان کردن
with a rattle
با صدای کل کل
the rattle of teacups on the tray.
صدای برخورد فنجانها روی سینی.
rattle a bill through the House
یک قانون را به سرعت از طریق مجلس عبور دهید.
The rattle of the engine was very loud.
صدای موتور بسیار بلند بود.
A train rattled along the track.
قطاری در طول مسیر حرکت میکرد.
rattled on about this and that.
در مورد این و آن صحبت کرد.
rattled off a list of complaints.
لیستی از شکایتها را مطرح کرد.
He rattled off the poem.
شعر را به سرعت خواند.
The machine-gun rattled away.
سلاح خودکار به سرعت شلیک کرد.
he rattled some change in his pocket.
او سکه ها را در جیبش تکان داد.
trains rattled past at frequent intervals.
قطارها با فواصل مکرر از کنار عبور می کردند.
he rattled off some instructions.
دستورالعمل ها را به سرعت گفت.
The car rattled along at great speed.
ماشین با سرعت زیاد حرکت میکرد.
Who’s rattled his cage?
چه کسی قفس او را به هم زده است؟
rattled the dishes in the kitchen.
ظروف را در آشپزخانه به هم کوبید.
She rattled some coins in the box.
او سکه هایی را در جعبه تکان داد.
rattled off the facts in a dry mechanical tone.
حقایق را با لحنی خشک و مکانیکی بیان کرد.
isn't easily rattled before an audience.
به راحتی قبل از تماشاچیان مضطرب نمیشود.
she turned quickly, rattled by his presence.
او به سرعت برگشت، به حضور او دچار اضطراب شد.
The accident rattled me.See Synonyms at embarrass
حادثه باعث بهم ریختگی من شد. برای یافتن مترادفها به بخش 'embarrass' مراجعه کنید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید