sense

[ایالات متحده]/sens/
[بریتانیا]/sɛns/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حس، ادراک، تشخیص، درک، احساس؛
vt. درک کردن، آگاه بودن از، تشخیص دادن.
Word Forms
زمان گذشتهsensed
قسمت سوم فعلsensed
جمعsenses
شکل سوم شخص مفردsenses
صفت یا فعل حال استمراریsensing

عبارات و ترکیب‌ها

common sense

عقل سلیم

sense of humor

حس شوخ طبعی

sense of direction

حس جهت

sense of responsibility

حس مسئولیت

sense of security

حس امنیت

sense of achievement

حس موفقیت

sense of

حس

in a sense

در یک معنا

make sense

منطقی بودن

good sense

حس خوب

in the sense

در این معنا

make sense of

درک کردن

no sense

بی معنی

narrow sense

حس محدود

sense of belonging

حس تعلق

sense of smell

حس بویایی

sense of beauty

حس زیبایی

sense organ

اندام حسی

sense of duty

حس مسئولیت

sixth sense

حس ششم

جملات نمونه

a sense of achievement.

حس موفقیت

a sense of adventure.

حس ماجراجویی

a sense of the sublime.

حس تعالی

a sense of belonging.

حس تعلق

There is no sense in bellyaching.

هیچ فایده‌ای در زاری و ناله کردن وجود ندارد.

a sense of fulfillment

حس ارضای نیاز

a euphoric sense of freedom.

حس سرخوشانه آزادی

a mordant sense of humour.

حس شوخ طبعی گزنده

a palpable sense of loss.

حس فقدان قابل لمس.

a puckish sense of humour.

حس شوخ طبعی شیطان‌گونه

a tingly sense of excitement.

حس هیجان‌انگیز

a whimsical sense of humour.

حس شوخ‌طبعی عجیب و غریب

In a sense, it is true.

در یک معنا، این درست است.

their sovereign sense of humour

حس شوخ‌طبعی مستقل آنها

in the strict sense of the word

به معنای دقیق کلمه

take the sense of a meeting

نتیجه جلسه را بگیرید

The sense of the word is not clear.

معنی کلمه واضح نیست.

a zany sense of humor

حس شوخ‌طبعی دیوانه‌وار

a sense of fatigue and hunger.

حس خستگی و گرسنگی

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید