shushed the crowd
جمعیت را ساکت کرد
shushed him quickly
او را به سرعت ساکت کرد
shushed the children
بچه ها را ساکت کرد
shushed her softly
او را به آرامی ساکت کرد
shushed the audience
تماشاچیان را ساکت کرد
shushed him gently
او را به ملایمت ساکت کرد
shushed the noise
صدا را ساکت کرد
shushed the dog
سگ را ساکت کرد
shushed her friend
دوستش را ساکت کرد
shushed the baby
نوزاد را ساکت کرد
the teacher shushed the noisy students.
معلم از دانشآموزان پر سر و صدا خواستند که سکوت کنند.
she shushed her friend during the movie.
او در حین تماشای فیلم از دوستش خواست که سکوت کند.
the librarian shushed the children in the library.
کتابدار از کودکان در کتابخانه خواست که سکوت کنند.
he shushed the crowd to make an announcement.
او برای اعلام نظر از جمعیت خواست که سکوت کنند.
they shushed each other while trying to sneak out.
آنها در حالی که سعی می کردند بیرون بروند، از یکدیگر خواستند که سکوت کنند.
the mother shushed her baby to help him sleep.
مادر از نوزادش خواست که سکوت کند تا به او کمک کند بخوابد.
he shushed the dog when it barked too loudly.
وقتی سگ بیش از حد بلند پارس کرد، او از آن خواست که سکوت کند.
she quickly shushed her siblings during the meeting.
او به سرعت در طول جلسه از خواهر و برادرانش خواست که سکوت کنند.
the audience shushed each other as the performance began.
همانطور که اجرا شروع شد، مخاطبان از یکدیگر خواستند که سکوت کنند.
he was shushed by his friends for talking too loudly.
دوستانش به خاطر صحبت کردن بیش از حد بلند از او خواستند که سکوت کند.
shushed the crowd
جمعیت را ساکت کرد
shushed him quickly
او را به سرعت ساکت کرد
shushed the children
بچه ها را ساکت کرد
shushed her softly
او را به آرامی ساکت کرد
shushed the audience
تماشاچیان را ساکت کرد
shushed him gently
او را به ملایمت ساکت کرد
shushed the noise
صدا را ساکت کرد
shushed the dog
سگ را ساکت کرد
shushed her friend
دوستش را ساکت کرد
shushed the baby
نوزاد را ساکت کرد
the teacher shushed the noisy students.
معلم از دانشآموزان پر سر و صدا خواستند که سکوت کنند.
she shushed her friend during the movie.
او در حین تماشای فیلم از دوستش خواست که سکوت کند.
the librarian shushed the children in the library.
کتابدار از کودکان در کتابخانه خواست که سکوت کنند.
he shushed the crowd to make an announcement.
او برای اعلام نظر از جمعیت خواست که سکوت کنند.
they shushed each other while trying to sneak out.
آنها در حالی که سعی می کردند بیرون بروند، از یکدیگر خواستند که سکوت کنند.
the mother shushed her baby to help him sleep.
مادر از نوزادش خواست که سکوت کند تا به او کمک کند بخوابد.
he shushed the dog when it barked too loudly.
وقتی سگ بیش از حد بلند پارس کرد، او از آن خواست که سکوت کند.
she quickly shushed her siblings during the meeting.
او به سرعت در طول جلسه از خواهر و برادرانش خواست که سکوت کنند.
the audience shushed each other as the performance began.
همانطور که اجرا شروع شد، مخاطبان از یکدیگر خواستند که سکوت کنند.
he was shushed by his friends for talking too loudly.
دوستانش به خاطر صحبت کردن بیش از حد بلند از او خواستند که سکوت کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید