sullen expression
چهره عبوس
remain sullen
ماندن عبوس
sullen mood
حالت عبوس
a boy of sullen humor.
پسری با اخم و حال و هوای گرفته
the sullen current of a canal.
جریان گرفته و دلگیر یک کانال.
Karen had withdrawn into sullen silence.
کرن به درون سکوت گرفته و منزوی شده بود.
rivers in sullen, perpetual flood.
رودخانه ها در سیلاب خشمگین و دائمی.
I was served by a sullen-faced youth.
من توسط یک جوان با چهره عبوس و اخمو مورد خدمت قرار گرفتم.
He looked up at the sullen sky.
او به آسمان تیره و دلگیر نگاه کرد.
The sullen girl refused to answer her mother's questions.
دختر عبوس از پاسخ دادن به سوالات مادرش امتناع کرد.
sullen expression
چهره عبوس
remain sullen
ماندن عبوس
sullen mood
حالت عبوس
a boy of sullen humor.
پسری با اخم و حال و هوای گرفته
the sullen current of a canal.
جریان گرفته و دلگیر یک کانال.
Karen had withdrawn into sullen silence.
کرن به درون سکوت گرفته و منزوی شده بود.
rivers in sullen, perpetual flood.
رودخانه ها در سیلاب خشمگین و دائمی.
I was served by a sullen-faced youth.
من توسط یک جوان با چهره عبوس و اخمو مورد خدمت قرار گرفتم.
He looked up at the sullen sky.
او به آسمان تیره و دلگیر نگاه کرد.
The sullen girl refused to answer her mother's questions.
دختر عبوس از پاسخ دادن به سوالات مادرش امتناع کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید