unbosoming feelings
خارج کردن احساسات
unbosoming thoughts
خارج کردن افکار
unbosoming secrets
افشای رازها
unbosoming emotions
خارج کردن احساسات
unbosoming heart
خارج کردن دل
unbosoming worries
خارج کردن نگرانیها
unbosoming truths
افشای حقایق
unbosoming desires
خارج کردن خواستهها
unbosoming experiences
خارج کردن تجربیات
unbosoming insights
خارج کردن بینشها
she found comfort in unbosoming her thoughts to her best friend.
او آرامش را در به اشتراک گذاشتن افکارش با بهترین دوستش یافت.
unbosoming his fears helped him overcome his anxiety.
به اشتراک گذاشتن ترسهایش به او کمک کرد تا بر اضطراب خود غلبه کند.
after unbosoming her secrets, she felt a weight lifted off her shoulders.
بعد از به اشتراک گذاشتن رازهایش، احساس کرد که بار از دوشش برداشته شده است.
he was hesitant about unbosoming his feelings for her.
او در مورد به اشتراک گذاشتن احساساتش نسبت به او مردد بود.
unbosoming your thoughts can lead to greater understanding.
به اشتراک گذاشتن افکار شما میتواند منجر به درک بیشتری شود.
they spent hours unbosoming their dreams and aspirations.
آنها ساعتها روی به اشتراک گذاشتن رویاها و آرزوهایشان وقت گذاشتند.
unbosoming to a therapist can be a healing experience.
به اشتراک گذاشتن با یک درمانگر میتواند یک تجربه درمانی باشد.
she found solace in unbosoming her struggles to her family.
او آرامش را در به اشتراک گذاشتن مشکلاتش با خانوادهاش یافت.
unbosoming his frustrations allowed him to see things more clearly.
به اشتراک گذاشتن ناراحتیهایش به او کمک کرد تا مسائل را واضحتر ببیند.
he felt liberated after unbosoming his innermost thoughts.
او بعد از به اشتراک گذاشتن عمیقترین افکارش احساس آزادی کرد.
unbosoming feelings
خارج کردن احساسات
unbosoming thoughts
خارج کردن افکار
unbosoming secrets
افشای رازها
unbosoming emotions
خارج کردن احساسات
unbosoming heart
خارج کردن دل
unbosoming worries
خارج کردن نگرانیها
unbosoming truths
افشای حقایق
unbosoming desires
خارج کردن خواستهها
unbosoming experiences
خارج کردن تجربیات
unbosoming insights
خارج کردن بینشها
she found comfort in unbosoming her thoughts to her best friend.
او آرامش را در به اشتراک گذاشتن افکارش با بهترین دوستش یافت.
unbosoming his fears helped him overcome his anxiety.
به اشتراک گذاشتن ترسهایش به او کمک کرد تا بر اضطراب خود غلبه کند.
after unbosoming her secrets, she felt a weight lifted off her shoulders.
بعد از به اشتراک گذاشتن رازهایش، احساس کرد که بار از دوشش برداشته شده است.
he was hesitant about unbosoming his feelings for her.
او در مورد به اشتراک گذاشتن احساساتش نسبت به او مردد بود.
unbosoming your thoughts can lead to greater understanding.
به اشتراک گذاشتن افکار شما میتواند منجر به درک بیشتری شود.
they spent hours unbosoming their dreams and aspirations.
آنها ساعتها روی به اشتراک گذاشتن رویاها و آرزوهایشان وقت گذاشتند.
unbosoming to a therapist can be a healing experience.
به اشتراک گذاشتن با یک درمانگر میتواند یک تجربه درمانی باشد.
she found solace in unbosoming her struggles to her family.
او آرامش را در به اشتراک گذاشتن مشکلاتش با خانوادهاش یافت.
unbosoming his frustrations allowed him to see things more clearly.
به اشتراک گذاشتن ناراحتیهایش به او کمک کرد تا مسائل را واضحتر ببیند.
he felt liberated after unbosoming his innermost thoughts.
او بعد از به اشتراک گذاشتن عمیقترین افکارش احساس آزادی کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید