unconditioned

[ایالات متحده]/ʌnkən'dɪʃ(ə)nd/
[بریتانیا]/ˌʌnkən'dɪʃnd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بدون شرایط; ذاتی

جملات نمونه

waste in its raw, unconditioned form.

ضایعات به شکل خام و بدون فرآوری

She showed an unconditioned love for her children.

او عشقی بدون قید و شرط برای فرزندانش نشان داد.

He has an unconditioned fear of spiders.

او ترس بدون قید و شرطی از عنکبوت‌ها دارد.

The baby's crying was an unconditioned reflex to hunger.

گریه نوزاد یک رفلکس بدون قید و شرط به گرسنگی بود.

Her kindness is unconditioned and genuine.

مهربانی او بدون قید و شرط و واقعی است.

Their friendship is based on unconditioned trust.

دوستی آنها بر اساس اعتماد بدون قید و شرط استوار است.

He showed an unconditioned reaction to the news.

او یک واکنش بدون قید و شرط به این خبر نشان داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید