unorderly

[ایالات متحده]/ʌnˈɔːdəli/
[بریتانیا]/ʌnˈɔrdərli/

ترجمه

adj.آشفته; فاقد نظم

عبارات و ترکیب‌ها

unorderly conduct

رفتار نامرتب

unorderly queue

صف نامرتب

unorderly fashion

به روش نامرتب

unorderly room

اتاق نامرتب

unorderly process

فرآیند نامرتب

unorderly behavior

رفتار نامناسب

unorderly arrangement

چیدمان نامرتب

unorderly situation

وضعیت نامرتب

unorderly state

وضعیت نامرتب

unorderly environment

محیط نامرتب

جملات نمونه

the room was left in an unorderly state after the party.

اتاق بعد از مهمانی در حالت نامرتبی رها شده بود.

his unorderly desk made it hard to find important documents.

میز نامرتبش پیدا کردن اسناد مهم را دشوار می‌کرد.

the unorderly queue caused confusion at the event.

صف نامرتب باعث سردرگمی در رویداد شد.

she has an unorderly approach to her studies.

او یک رویکرد نامرتب به تحصیلات خود دارد.

the unorderly traffic made it difficult to cross the street.

ترافیک نامرتب عبور از خیابان را دشوار می‌کرد.

his unorderly thoughts made it hard to concentrate.

افکار نامرتبش باعث می‌شد تمرکز کردن سخت باشد.

the garden was left unorderly after the storm.

باغ بعد از طوفان به حال نامرتبی رها شده بود.

they had an unorderly argument that disturbed the neighbors.

بحث نامرتبی کردند که همسایگان را آزار داد.

his unorderly behavior raised concerns among his friends.

رفتار نامرتبش نگرانی را در بین دوستانش ایجاد کرد.

the files were stored in an unorderly manner on the computer.

فایل‌ها به روشی نامرتب در کامپیوتر ذخیره شدند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید