She looked wistfully out the window, longing for the freedom of her youth.
او با حسرت از پنجره بیرون نگاه کرد و دلش خواست برای آزادی دوران جوانیاش.
He spoke wistfully of his childhood memories, reminiscing about the good old days.
او با حسرت از خاطرات دوران کودکیاش صحبت کرد و به یاد روزهای خوب افتاد.
She wistfully gazed at the old photographs, lost in memories of the past.
او با حسرت به عکسهای قدیمی نگاه کرد و در خاطرات گذشته غرق شد.
He wistfully watched the sunset, thinking about all the missed opportunities in life.
او با حسرت غروب خورشید را تماشا کرد و به تمام فرصتهای از دست رفته در زندگی فکر کرد.
She wistfully listened to the old song, feeling a sense of nostalgia wash over her.
او با حسرت به آهنگ قدیمی گوش داد و احساس نوستالژی بر او غلبه کرد.
He wistfully remembered the love he once had, wishing things could have been different.
او با حسرت عشقی را که زمانی داشت به یاد آورد و آرزو کرد که اوضاع میتوانست متفاوت باشد.
She wistfully sighed as she looked at the empty chair, missing the presence of her departed loved one.
او با حسرت آهی کشید زیرا به صندلی خالی نگاه کرد و دلش برای حضور عزیز درگذشتهاش تنگ شده بود.
He wistfully stared at the old house, remembering the happy times spent there with his family.
او با حسرت به خانه قدیمی خیره شد و به یاد زمانهای خوشی که با خانوادهاش آنجا گذرانده بود افتاد.
She wistfully flipped through the pages of her old diary, reliving the moments written in faded ink.
او با حسرت از صفحات دفتر خاطرات قدیمیاش ورق زد و لحظاتی را که با جوهر محو نوشته شده بود، دوباره زنده کرد.
He wistfully thought about the road not taken, wondering where it might have led.
او با حسرت به جادهای که نرفته بود فکر کرد و فکر کرد که ممکن بود به کجا منتهی شود.
She looked wistfully out the window, longing for the freedom of her youth.
او با حسرت از پنجره بیرون نگاه کرد و دلش خواست برای آزادی دوران جوانیاش.
He spoke wistfully of his childhood memories, reminiscing about the good old days.
او با حسرت از خاطرات دوران کودکیاش صحبت کرد و به یاد روزهای خوب افتاد.
She wistfully gazed at the old photographs, lost in memories of the past.
او با حسرت به عکسهای قدیمی نگاه کرد و در خاطرات گذشته غرق شد.
He wistfully watched the sunset, thinking about all the missed opportunities in life.
او با حسرت غروب خورشید را تماشا کرد و به تمام فرصتهای از دست رفته در زندگی فکر کرد.
She wistfully listened to the old song, feeling a sense of nostalgia wash over her.
او با حسرت به آهنگ قدیمی گوش داد و احساس نوستالژی بر او غلبه کرد.
He wistfully remembered the love he once had, wishing things could have been different.
او با حسرت عشقی را که زمانی داشت به یاد آورد و آرزو کرد که اوضاع میتوانست متفاوت باشد.
She wistfully sighed as she looked at the empty chair, missing the presence of her departed loved one.
او با حسرت آهی کشید زیرا به صندلی خالی نگاه کرد و دلش برای حضور عزیز درگذشتهاش تنگ شده بود.
He wistfully stared at the old house, remembering the happy times spent there with his family.
او با حسرت به خانه قدیمی خیره شد و به یاد زمانهای خوشی که با خانوادهاش آنجا گذرانده بود افتاد.
She wistfully flipped through the pages of her old diary, reliving the moments written in faded ink.
او با حسرت از صفحات دفتر خاطرات قدیمیاش ورق زد و لحظاتی را که با جوهر محو نوشته شده بود، دوباره زنده کرد.
He wistfully thought about the road not taken, wondering where it might have led.
او با حسرت به جادهای که نرفته بود فکر کرد و فکر کرد که ممکن بود به کجا منتهی شود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید