benumbing

[ایالات متحده]/ˈbɛnʌmɪŋ/
[بریتانیا]/ˈbɛnə mɪŋ/

ترجمه

v. کسی یا چیزی را بی‌حس یا حساسیت‌ناپذیر کردن؛ حواس یا احساسات را کُند کردن؛ باعث فلج شدن شدن

عبارات و ترکیب‌ها

benumbing cold

سرمای بی‌حس کننده

benumbing pain

درد بی‌حس کننده

benumbing effect

اثر بی‌حس کننده

a benumbing feeling

حس بی‌حس کننده

benumbing fatigue

خستگی بی‌حس کننده

benumbing silence

سکوت بی‌حس کننده

the benumbing reality

واقعیت بی‌حس کننده

a benumbing experience

تجربه‌ی بی‌حس کننده

benumbing anxiety

اضطراب بی‌حس کننده

جملات نمونه

the cold weather was benumbing, making it hard to feel my fingers.

هواى سرد باعث بی‌حسی می‌شد و لمس انگشتان را دشوار می‌کرد.

his benumbing routine left him feeling unmotivated.

روتین بی‌حسی او باعث می‌شد احساس بی‌انگیزگی کند.

the benumbing effects of the medication took a while to wear off.

اثرات بی‌حسی داروها مدتی طول کشید تا از بین بروند.

she found the endless meetings to be quite benumbing.

او جلسات بی‌پایان را بسیار بی‌حس‌کننده یافت.

the benumbing silence in the room was palpable.

سکوت بی‌حسی در اتاق قابل لمس بود.

after hours of studying, he felt a benumbing fatigue.

بعد از ساعت‌ها مطالعه، احساس خستگی بی‌حسی کرد.

the benumbing impact of the news left everyone in shock.

اثرات بی‌حسی خبر باعث شوکه شدن همه شد.

listening to the same song on repeat became benumbing.

گوش دادن به همان آهنگ به طور مکرر، بی‌حسی‌آور شد.

the benumbing reality of his situation started to sink in.

واقعیت بی‌حسی شرایط او شروع به درک کردن کرد.

she described the benumbing experience of waiting for the results.

او تجربه بی‌حسی منتظر ماندن برای نتایج را توصیف کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید