bewildered

[ایالات متحده]/bɪˈwɪldərd/
[بریتانیا]/bəˈwɪldərəd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. احساس سردرگمی یا معما؛ گیج.؛ احساس سردرگمی یا عدم اطمینان.
v. گیج کردن کسی.

عبارات و ترکیب‌ها

bewildered and confused

گیج و سردرگم

bewildered silence followed

سکوت گیج‌کننده دنبال شد

جملات نمونه

she looked bewildered by the sudden change in plans.

او با تغییر ناگهانی برنامه ها سردرگم به نظر رسید.

the instructions left me utterly bewildered.

دستورالعمل‌ها مرا کاملاً سردرگم کردند.

he was bewildered by the complex math problem.

او با مسئله ریاضی پیچیده سردرگم بود.

they gave me a bewildered look when i mentioned the surprise.

وقتی از غافلگیری صحبت کردم، نگاهی سردرگم به من کردند.

she felt bewildered after hearing the news.

بعد از شنیدن خبر، او احساس سردرگمی کرد.

the sudden noise left the dog bewildered.

صدای ناگهانی باعث شد سگ سردرگم شود.

after the presentation, many attendees looked bewildered.

بعد از ارائه، بسیاری از شرکت کنندگان به نظر سردرگم بودند.

his bewildered expression made me realize something was wrong.

حالت چهره سردرگم او باعث شد متوجه شوم که مشکلی وجود دارد.

she was bewildered by the variety of choices available.

او با تنوع گزینه های موجود سردرگم بود.

the child was bewildered by the magic trick.

کودک با شعبده سردرگم بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید