bunched

[ایالات متحده]/bʌntʃt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. در یک خوشه تنگ جمع شده
v. تشکیل یک دسته دادن؛ برآمدگی پیدا کردن؛ تمرکز کردن
Word Forms
قسمت سوم فعلbunched

عبارات و ترکیب‌ها

bunched together

جمع شده

bunched up

جمع شده

bunched flowers

گل‌های جمع شده

a bunch of

یک دسته از

جملات نمونه

she bunched the needles together.

او سوزن‌ها را دور هم جمع کرد.

everyone is bunched together shoulder to shoulder.

همه شان شانه به شانه در کنار هم جمع شده اند.

We bunched around the fire for warmth.

ما برای گرم شدن دور آتش جمع شدیم.

bunched my fingers into a fist.

انگشتانم را به شکل مشت جمع کردم.

He bunched the flowers and sold them.

او گل ها را جمع کرد و آنها را فروخت.

The florist bunched the flowers up.

گل فروش گل ها را جمع کرد.

his trousers bunched round his ankles.

شلوارهای او دور مچ پاهایش جمع شده بود.

The singers bunched up to make room for one more.

خوانندگان جمع شدند تا جای یک نفر دیگر را فراهم کنند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید