busybodying around
جستجوی مداوم در امور دیگران
stop busybodying
دست از دخالت برداشتن
busybodying neighbor
همسایه کنکاشگر
avoid busybodying
از دخالت کردن پرهیز کردن
busybodying friends
دوستان کنکاشگر
busybodying about
در مورد امور دیگران کنکاش کردن
busybodying in
در امور دیگران دخالت کردن
busybodying behavior
رفتار کنکاشگرانه
busybodying attitude
نگاه کنکاشگرانه
busybodying gossip
حرف و گ gossip کنکاشگرانه
she is always busybodying in other people's affairs.
او همیشه درگیر کارهای دیگران است.
stop busybodying and focus on your own work.
دست از دخالت بردارید و روی کار خودتان تمرکز کنید.
his busybodying nature often annoys his neighbors.
طبع اهل کنجکاوی او اغلب همسایگانش را آزار میدهد.
she has a habit of busybodying into family matters.
او عادت دارد در امور خانواده دخالت کند.
busybodying can lead to misunderstandings.
اهل کنجکاوی بودن میتواند منجر به سوء تفاهم شود.
he was accused of busybodying in the office politics.
او به دخالت در سیاستهای اداری متهم شد.
her busybodying attitude made her unpopular.
رفتار اهل کنجکاوی او باعث شد که او غیر محبوب شود.
they warned her against busybodying in their relationship.
آنها به او در مورد دخالت در رابطه آنها هشدار دادند.
busybodying can sometimes be seen as caring.
اهل کنجکاوی بودن گاهی اوقات میتواند به عنوان مراقبت دیده شود.
he enjoys busybodying about the latest gossip.
او از صحبت کردن در مورد آخرین شایعات لذت میبرد.
busybodying around
جستجوی مداوم در امور دیگران
stop busybodying
دست از دخالت برداشتن
busybodying neighbor
همسایه کنکاشگر
avoid busybodying
از دخالت کردن پرهیز کردن
busybodying friends
دوستان کنکاشگر
busybodying about
در مورد امور دیگران کنکاش کردن
busybodying in
در امور دیگران دخالت کردن
busybodying behavior
رفتار کنکاشگرانه
busybodying attitude
نگاه کنکاشگرانه
busybodying gossip
حرف و گ gossip کنکاشگرانه
she is always busybodying in other people's affairs.
او همیشه درگیر کارهای دیگران است.
stop busybodying and focus on your own work.
دست از دخالت بردارید و روی کار خودتان تمرکز کنید.
his busybodying nature often annoys his neighbors.
طبع اهل کنجکاوی او اغلب همسایگانش را آزار میدهد.
she has a habit of busybodying into family matters.
او عادت دارد در امور خانواده دخالت کند.
busybodying can lead to misunderstandings.
اهل کنجکاوی بودن میتواند منجر به سوء تفاهم شود.
he was accused of busybodying in the office politics.
او به دخالت در سیاستهای اداری متهم شد.
her busybodying attitude made her unpopular.
رفتار اهل کنجکاوی او باعث شد که او غیر محبوب شود.
they warned her against busybodying in their relationship.
آنها به او در مورد دخالت در رابطه آنها هشدار دادند.
busybodying can sometimes be seen as caring.
اهل کنجکاوی بودن گاهی اوقات میتواند به عنوان مراقبت دیده شود.
he enjoys busybodying about the latest gossip.
او از صحبت کردن در مورد آخرین شایعات لذت میبرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید