calmness

[ایالات متحده]/'ka:mnis/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. آرامش، صلح؛ خونسردی، سکون.
Word Forms

جملات نمونه

exhibit calmness and alertness

نشان دادن آرامش و هوشیاری

stigmatize calmness as indolence

آرامش را به عنوان تنبلی انگشت کنید

The colonel’s calmness maddened Pluskat.

آرامش سرهنگ باعث خشم پلاسکات شد.

That all thanks to our leaders' calmness and wittiness.

همه اینها به لطف آرامش و زیرکی رهبران ماست.

For all his seeming calmness, he was really very nervous.

با وجود آرامش ظاهری، او واقعاً خیلی عصبی بود.

The wind failed and the sea returned to calmness.

باد از کار افتاد و دریا به آرامش بازگشت.

The author used a seemed calmness, impersonal and adiaphorous method to face the topic of the society and history of contemporary China.

نویسنده از روشی به ظاهر آرام، غیرشخصی و بی تفاوت برای مواجهه با موضوع جامعه و تاریخ چین معاصر استفاده کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید