confiningly

[ایالات متحده]//kənˈfaɪnɪŋli//
[بریتانیا]//kənˈfaɪnɪŋli//

ترجمه

adv. به روش محدودکننده؛ به صورت مقید.

عبارات و ترکیب‌ها

confiningly narrow

خیلی تنگ

confiningly tight

خیلی تنگ

confiningly small

خیلی کوچک

confiningly restrictive

خیلی محدود کننده

confiningly cramped

خیلی تنگ

confiningly boxed in

خیلی محدود شده

confiningly limited

خیلی محدود

feeling confiningly

احساس خیلی محدود

confiningly enclosed

خیلی محصور شده

becoming confiningly

در حال شدن خیلی محدود

جملات نمونه

the rules were applied confiningly, limiting artistic expression in the classroom.

قوانین به شکلی محدودکننده اعمال شدند و آزادی بیان هنری را در کلاس درس محدود کردند.

she felt confiningly constrained by her family's traditional expectations.

او به دلیل انتظارات سنتی خانواده‌اش به شدت محدود شده احساس می‌کرد.

the company's dress code was enforced confiningly, causing employee dissatisfaction.

کد لباس شرکت به شکلی محدودکننده اعمال می‌شد و باعث نارضایتی کارکنان می‌شد.

he spoke confiningly within the boundaries of official policy.

او در چارچوب سیاست رسمی به شکلی محدودکننده صحبت کرد.

the schedule was confiningly rigid, allowing no flexibility for emergencies.

برنامه به شکلی سفت و سخت و محدودکننده بود و هیچ انعطاف‌پذیری برای شرایط اضطراری وجود نداشت.

social norms can behave confiningly towards individual freedom.

هنجارهای اجتماعی می‌توانند به گونه‌ای محدودکننده در برابر آزادی فردی رفتار کنند.

the architect designed the space confiningly, with narrow corridors and small rooms.

معمار فضا را به شکلی محدودکننده طراحی کرد، با راهروهای باریک و اتاق‌های کوچک.

her upbringing had confiningly shaped her worldview.

تربیت او به شکلی محدودکننده جهان‌بینی او را شکل داده بود.

the protocol was followed confiningly, leaving no room for improvisation.

پروتکل به شکلی محدودکننده دنبال شد و جایی برای بداهه نبود.

economic policies can act confiningly on developing nations' growth.

سیاست‌های اقتصادی می‌توانند به گونه‌ای محدودکننده بر رشد کشورهای در حال توسعه تأثیر بگذارند.

the law was interpreted confiningly, restricting citizens' rights.

قانون به شکلی محدودکننده تفسیر شد و حقوق شهروندان را محدود کرد.

traditional teaching methods can operate confiningly on students' creativity.

روش‌های آموزشی سنتی می‌توانند به گونه‌ای محدودکننده بر خلاقیت دانش‌آموزان تأثیر بگذارند.

he lived confiningly within the walls of his own doubts and fears.

او در داخل دیوارهای تردیدها و ترس‌های خود به شکلی محدودکننده زندگی می‌کرد.

the cage confiningly held the bird, preventing flight.

قفس به شکلی محدودکننده پرنده را نگه داشت و از پرواز آن جلوگیری کرد.

his schedule was confiningly packed with obligations.

برنامه او به شکلی محدودکننده مملو از وظایف بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید