confiningly narrow
خیلی تنگ
confiningly tight
خیلی تنگ
confiningly small
خیلی کوچک
confiningly restrictive
خیلی محدود کننده
confiningly cramped
خیلی تنگ
confiningly boxed in
خیلی محدود شده
confiningly limited
خیلی محدود
feeling confiningly
احساس خیلی محدود
confiningly enclosed
خیلی محصور شده
becoming confiningly
در حال شدن خیلی محدود
the rules were applied confiningly, limiting artistic expression in the classroom.
قوانین به شکلی محدودکننده اعمال شدند و آزادی بیان هنری را در کلاس درس محدود کردند.
she felt confiningly constrained by her family's traditional expectations.
او به دلیل انتظارات سنتی خانوادهاش به شدت محدود شده احساس میکرد.
the company's dress code was enforced confiningly, causing employee dissatisfaction.
کد لباس شرکت به شکلی محدودکننده اعمال میشد و باعث نارضایتی کارکنان میشد.
he spoke confiningly within the boundaries of official policy.
او در چارچوب سیاست رسمی به شکلی محدودکننده صحبت کرد.
the schedule was confiningly rigid, allowing no flexibility for emergencies.
برنامه به شکلی سفت و سخت و محدودکننده بود و هیچ انعطافپذیری برای شرایط اضطراری وجود نداشت.
social norms can behave confiningly towards individual freedom.
هنجارهای اجتماعی میتوانند به گونهای محدودکننده در برابر آزادی فردی رفتار کنند.
the architect designed the space confiningly, with narrow corridors and small rooms.
معمار فضا را به شکلی محدودکننده طراحی کرد، با راهروهای باریک و اتاقهای کوچک.
her upbringing had confiningly shaped her worldview.
تربیت او به شکلی محدودکننده جهانبینی او را شکل داده بود.
the protocol was followed confiningly, leaving no room for improvisation.
پروتکل به شکلی محدودکننده دنبال شد و جایی برای بداهه نبود.
economic policies can act confiningly on developing nations' growth.
سیاستهای اقتصادی میتوانند به گونهای محدودکننده بر رشد کشورهای در حال توسعه تأثیر بگذارند.
the law was interpreted confiningly, restricting citizens' rights.
قانون به شکلی محدودکننده تفسیر شد و حقوق شهروندان را محدود کرد.
traditional teaching methods can operate confiningly on students' creativity.
روشهای آموزشی سنتی میتوانند به گونهای محدودکننده بر خلاقیت دانشآموزان تأثیر بگذارند.
he lived confiningly within the walls of his own doubts and fears.
او در داخل دیوارهای تردیدها و ترسهای خود به شکلی محدودکننده زندگی میکرد.
the cage confiningly held the bird, preventing flight.
قفس به شکلی محدودکننده پرنده را نگه داشت و از پرواز آن جلوگیری کرد.
his schedule was confiningly packed with obligations.
برنامه او به شکلی محدودکننده مملو از وظایف بود.
confiningly narrow
خیلی تنگ
confiningly tight
خیلی تنگ
confiningly small
خیلی کوچک
confiningly restrictive
خیلی محدود کننده
confiningly cramped
خیلی تنگ
confiningly boxed in
خیلی محدود شده
confiningly limited
خیلی محدود
feeling confiningly
احساس خیلی محدود
confiningly enclosed
خیلی محصور شده
becoming confiningly
در حال شدن خیلی محدود
the rules were applied confiningly, limiting artistic expression in the classroom.
قوانین به شکلی محدودکننده اعمال شدند و آزادی بیان هنری را در کلاس درس محدود کردند.
she felt confiningly constrained by her family's traditional expectations.
او به دلیل انتظارات سنتی خانوادهاش به شدت محدود شده احساس میکرد.
the company's dress code was enforced confiningly, causing employee dissatisfaction.
کد لباس شرکت به شکلی محدودکننده اعمال میشد و باعث نارضایتی کارکنان میشد.
he spoke confiningly within the boundaries of official policy.
او در چارچوب سیاست رسمی به شکلی محدودکننده صحبت کرد.
the schedule was confiningly rigid, allowing no flexibility for emergencies.
برنامه به شکلی سفت و سخت و محدودکننده بود و هیچ انعطافپذیری برای شرایط اضطراری وجود نداشت.
social norms can behave confiningly towards individual freedom.
هنجارهای اجتماعی میتوانند به گونهای محدودکننده در برابر آزادی فردی رفتار کنند.
the architect designed the space confiningly, with narrow corridors and small rooms.
معمار فضا را به شکلی محدودکننده طراحی کرد، با راهروهای باریک و اتاقهای کوچک.
her upbringing had confiningly shaped her worldview.
تربیت او به شکلی محدودکننده جهانبینی او را شکل داده بود.
the protocol was followed confiningly, leaving no room for improvisation.
پروتکل به شکلی محدودکننده دنبال شد و جایی برای بداهه نبود.
economic policies can act confiningly on developing nations' growth.
سیاستهای اقتصادی میتوانند به گونهای محدودکننده بر رشد کشورهای در حال توسعه تأثیر بگذارند.
the law was interpreted confiningly, restricting citizens' rights.
قانون به شکلی محدودکننده تفسیر شد و حقوق شهروندان را محدود کرد.
traditional teaching methods can operate confiningly on students' creativity.
روشهای آموزشی سنتی میتوانند به گونهای محدودکننده بر خلاقیت دانشآموزان تأثیر بگذارند.
he lived confiningly within the walls of his own doubts and fears.
او در داخل دیوارهای تردیدها و ترسهای خود به شکلی محدودکننده زندگی میکرد.
the cage confiningly held the bird, preventing flight.
قفس به شکلی محدودکننده پرنده را نگه داشت و از پرواز آن جلوگیری کرد.
his schedule was confiningly packed with obligations.
برنامه او به شکلی محدودکننده مملو از وظایف بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید