confusedly

[ایالات متحده]/kənˈfjʊzdli/
[بریتانیا]/kənˈfjuzdli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به شیوه‌ای گیج‌کننده; به طرز نامنظم; به شیوه‌ای مضطرب

عبارات و ترکیب‌ها

looked confusedly

نگاه کرد با سردرگمی

spoke confusedly

با سردرگمی صحبت کرد

glanced confusedly

با نگاهی سردرگم

reacted confusedly

با سردرگمی واکنش نشان داد

answered confusedly

با سردرگمی پاسخ داد

stared confusedly

با حالتی سردرگم خیره شد

moved confusedly

با سردرگمی حرکت کرد

thought confusedly

با سردرگمی فکر کرد

wandered confusedly

با سردرگمی سرگردان شد

laughed confusedly

با خنده ای سردرگم

جملات نمونه

she looked at the instructions confusedly.

او با ناراحتی به دستورالعمل‌ها نگاه کرد.

he scratched his head confusedly after hearing the news.

او پس از شنیدن خبر سر خود را با ناراحتی خاراند.

they wandered around the city confusedly.

آنها با ناراحتی در شهر چرخیدند.

the child stared confusedly at the math problem.

کودک با ناراحتی به مسئله ریاضی خیره شد.

she answered the question confusedly, unsure of her response.

او با ناراحتی به سوال پاسخ داد، مطمئن نبود که چه پاسخی بدهد.

he looked confusedly at the map, trying to find his way.

او با ناراحتی به نقشه نگاه کرد و سعی کرد راه خود را پیدا کند.

they exchanged confusedly glances during the presentation.

آنها در طول ارائه نگاه‌های گیج به یکدیگر انداختند.

she spoke confusedly, mixing up her words.

او با ناراحتی صحبت کرد و کلمات خود را با هم مخلوط کرد.

the dog tilted its head confusedly at the strange sound.

سگ با ناراحتی سر خود را به سمت صدای عجیب کج کرد.

he walked away from the conversation confusedly.

او با ناراحتی از صحبت دور شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید