crybaby

[ایالات متحده]/ˈkraɪˌbeɪ.bi/
[بریتانیا]/ˈkraɪˌbeɪ.bi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. شخصی که به راحتی گریه می‌کند یا بسیار احساسی است
Word Forms
جمعcrybabies

عبارات و ترکیب‌ها

big crybaby

بچه ترسناکی

such a crybaby

چه بچه ترسناکی

little crybaby

بچه ترسناک کوچک

crybaby attitude

حرف و عمل بچه ترسناک

crybaby behavior

رفتار بچه ترسناک

crybaby moments

لحظات بچه ترسناک

crybaby syndrome

بیماری بچه ترسناک

crybaby voice

صدای بچه ترسناک

جملات نمونه

don't be such a crybaby when things get tough.

وقتی شرایط سخت می‌شود، آنقدر گریه‌کننده نباش.

he always acts like a crybaby after losing a game.

او همیشه بعد از باختن در یک بازی مثل یک گریه‌کننده رفتار می‌کند.

stop being a crybaby and face your problems head-on.

گریه‌ کردن را متوقف کن و با اعتماد به نفس با مشکلاتت روبرو شو.

she called him a crybaby for complaining so much.

او به خاطر شکایت زیاد، او را گریه‌کننده خطاب کرد.

my little brother is such a crybaby when he doesn't get his way.

برادرم کوچکم وقتی نمی‌تواند کاری را که می‌خواهد انجام دهد، خیلی گریه‌کننده است.

being a crybaby won't help you solve your issues.

گریه‌کننده بودن به شما در حل مشکلاتتان کمک نخواهد کرد.

she was labeled a crybaby for expressing her feelings too openly.

او به خاطر ابراز احساساتش به صورت خیلی آشکار، به عنوان یک گریه‌کننده شناخته شد.

he needs to toughen up instead of being a crybaby.

او به جای اینکه گریه‌کننده باشد، باید قوی‌تر شود.

sometimes, being a crybaby can be a sign of vulnerability.

گاهی اوقات، گریه‌کننده بودن می‌تواند نشانه‌ای از آسیب‌پذیری باشد.

don't be a crybaby; we all face challenges in life.

گریه‌کننده نباش؛ همه ما در زندگی با چالش‌ها روبرو هستیم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید