disconcerted

[ایالات متحده]/ˌdiskən'sə:tid/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. احساس ناراحتی، آشفته.
Word Forms
زمان گذشتهdisconcerted
قسمت سوم فعلdisconcerted

عبارات و ترکیب‌ها

feeling disconcerted

احساس ناراحتی

look disconcerted

ناراحت به نظر رسیدن

slightly disconcerted

کمی ناراحت

جملات نمونه

be disconcerted by a sudden attack

تحت تاثیر قرار گرفتن از یک حمله ناگهانی

Bright light disconcerted her.

نور شدید باعث ناراحتی او شد.

the abrupt change of subject disconcerted her.

تغییر ناگهانی موضوع او را ناراحت کرد.

Forgetting his speech disconcerted the speaker.

فراموشی سخنرانی باعث ناراحتی سخنران شد.

is disconcerted by sarcastic remarks;

او از اظهارات طعنه آمیز ناراحت می شود;

The young madam was disconcerted to discover that she was being watched.

خانم جوان متوجه شد که تحت نظر است و ناراحت شد.

It does not become disconcerted, but adjusts to its divine work the man who has bestridden the Alps, and the good old tottering invalid of Father Elysee.

او دچار بی‌حوصلگی نمی‌شود، اما مردی که بر روی آلپ‌ها سوار شده و سالمند ناتوانی که پدر الیزه دارد، با کار الهی خود سازگار می‌شود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید