disorganiser of events
برنامهریز معکوس رویدادها
disorganiser in charge
برنامهریز معکوس مسئول
disorganiser at work
برنامهریز معکوس در حال کار
disorganiser of plans
برنامهریز معکوس برنامهها
disorganiser of teams
برنامهریز معکوس تیمها
disorganiser of schedules
برنامهریز معکوس زمانبندیها
disorganiser by nature
برنامهریز معکوس به طبیعت
disorganiser of resources
برنامهریز معکوس منابع
disorganiser in meetings
برنامهریز معکوس در جلسات
disorganiser of projects
برنامهریز معکوس پروژهها
he is known as a disorganiser in our team.
او به عنوان یک فرد بینظم در تیم ما شناخته میشود.
being a disorganiser can lead to missed deadlines.
بینظمی میتواند منجر به از دست دادن مهلتهای مقرر شود.
her disorganiser habits frustrate her colleagues.
عادتهای بینظمی او همکارانش را آزار میدهد.
a disorganiser often struggles with time management.
یک فرد بینظم اغلب در مدیریت زمان مشکل دارد.
the disorganiser's workspace was chaotic.
فضای کاری فرد بینظم آشفته بود.
he was labeled a disorganiser after missing important meetings.
او پس از غیبت در جلسات مهم به عنوان یک فرد بینظم شناخته شد.
being a disorganiser can affect team morale.
بینظمی میتواند بر روحیه تیمی تأثیر بگذارد.
she decided to change her disorganiser ways.
او تصمیم گرفت روشهای بینظمی خود را تغییر دهد.
his disorganiser nature made planning difficult.
طبع بینظم او برنامهریزی را دشوار میکرد.
they hired a consultant to help the disorganiser improve.
آنها برای کمک به بهبود فرد بینظم، یک مشاور استخدام کردند.
disorganiser of events
برنامهریز معکوس رویدادها
disorganiser in charge
برنامهریز معکوس مسئول
disorganiser at work
برنامهریز معکوس در حال کار
disorganiser of plans
برنامهریز معکوس برنامهها
disorganiser of teams
برنامهریز معکوس تیمها
disorganiser of schedules
برنامهریز معکوس زمانبندیها
disorganiser by nature
برنامهریز معکوس به طبیعت
disorganiser of resources
برنامهریز معکوس منابع
disorganiser in meetings
برنامهریز معکوس در جلسات
disorganiser of projects
برنامهریز معکوس پروژهها
he is known as a disorganiser in our team.
او به عنوان یک فرد بینظم در تیم ما شناخته میشود.
being a disorganiser can lead to missed deadlines.
بینظمی میتواند منجر به از دست دادن مهلتهای مقرر شود.
her disorganiser habits frustrate her colleagues.
عادتهای بینظمی او همکارانش را آزار میدهد.
a disorganiser often struggles with time management.
یک فرد بینظم اغلب در مدیریت زمان مشکل دارد.
the disorganiser's workspace was chaotic.
فضای کاری فرد بینظم آشفته بود.
he was labeled a disorganiser after missing important meetings.
او پس از غیبت در جلسات مهم به عنوان یک فرد بینظم شناخته شد.
being a disorganiser can affect team morale.
بینظمی میتواند بر روحیه تیمی تأثیر بگذارد.
she decided to change her disorganiser ways.
او تصمیم گرفت روشهای بینظمی خود را تغییر دهد.
his disorganiser nature made planning difficult.
طبع بینظم او برنامهریزی را دشوار میکرد.
they hired a consultant to help the disorganiser improve.
آنها برای کمک به بهبود فرد بینظم، یک مشاور استخدام کردند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید