organised

[ایالات متحده]/'ɔ:gənaizd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. خوب ساختار یافته، سیستماتیک
Word Forms
زمان گذشتهorganised
قسمت سوم فعلorganised

جملات نمونه

He kisses up to organised labour by scorning free-trade deals and seeking to deny workers the right to a secret ballot on whether to unionise.

او با تحقیر توافقات تجاری آزاد و تلاش برای سلب حق رای مخفی از کارگران برای تصمیم گیری در مورد عضویت در اتحادیه، با اتحادیه های کارگری خوش می گذارد.

She is very organised and always keeps her workspace tidy.

او بسیار منظم است و همیشه فضای کاری خود را مرتب نگه می‌دارد.

The event was well-organised with a detailed schedule.

این رویداد با یک برنامه دقیق به خوبی سازماندهی شده بود.

He is known for his organised approach to project management.

او به دلیل رویکرد منظم خود به مدیریت پروژه شناخته شده است.

An organised mind can help you accomplish tasks more efficiently.

یک ذهن منظم می‌تواند به شما کمک کند وظایف را با کارایی بیشتری انجام دهید.

She has a reputation for being highly organised and reliable.

او به داشتن نظم و اعتبار بالایی معروف است.

The company has a well-organised system for handling customer inquiries.

شرکت یک سیستم سازمان یافته برای رسیدگی به درخواست های مشتری دارد.

He prefers to work in an organised environment to stay focused.

او ترجیح می دهد در یک محیط منظم کار کند تا متمرکز بماند.

Being organised can reduce stress and increase productivity.

منظم بودن می تواند استرس را کاهش دهد و بهره وری را افزایش دهد.

The team's success is attributed to their organised teamwork.

موفقیت تیم به دلیل همکاری سازمان یافته آنها حاصل شده است.

An organised schedule can help you make the most of your time.

یک برنامه زمانبندی منظم می تواند به شما کمک کند تا از وقت خود به بهترین نحو استفاده کنید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید