factionalize

[ایالات متحده]/ˈfækʃənəlaɪz/
[بریتانیا]/ˈfækʃənəlaɪz/

ترجمه

vt. باعث شدن که به گروه‌ها یا فرقه‌های متضاد تقسیم شود

عبارات و ترکیب‌ها

factionalize groups

تقسیم بندی گروه ها

factionalize politics

تقسیم بندی سیاست

factionalize issues

تقسیم بندی مسائل

factionalize debates

تقسیم بندی مناظرات

factionalize opinions

تقسیم بندی نظرات

factionalize interests

تقسیم بندی علایق

factionalize communities

تقسیم بندی جوامع

factionalize organizations

تقسیم بندی سازمان ها

factionalize movements

تقسیم بندی جنبش ها

factionalize teams

تقسیم بندی تیم ها

جملات نمونه

the committee began to factionalize over differing opinions.

کمیته شروع به تجزیه‌بندی بر اساس نظرات مختلف کرد.

it's important not to factionalize the team during the project.

در طول پروژه، مهم است که تیم را تجزیه‌بندی نکنید.

political parties often factionalize over key issues.

احزاب سیاسی اغلب بر سر مسائل کلیدی تجزیه‌بندی می‌شوند.

the organization started to factionalize after the leadership change.

سازمان پس از تغییر رهبری شروع به تجزیه‌بندی کرد.

when teams factionalize, collaboration becomes difficult.

وقتی تیم‌ها تجزیه‌بندی می‌شوند، همکاری دشوار می‌شود.

the debate caused members to factionalize into opposing camps.

بحث باعث شد اعضا به اردوگاه‌های مخالف تجزیه‌بندی شوند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید