felicity

[ایالات متحده]/fɪ'lɪsɪtɪ/
[بریتانیا]/fə'lɪsəti/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. خوشحالی; شادی; شانس خوب
Word Forms

جملات نمونه

The knowledge of future evils mortified the present felicities.

دانش از بدی‌های آینده، شادی‌های حال را از بین برد.

He is a writer of fluency and felicity, of graciousness and gentleness.

او نویسنده‌ای با روانی و خوشبختی، با لطف و ملایمت است.

"My dear, dear aunt," she rapturously cried, "what delight!what felicity!

«عمه عزیزم، عزیزم،» او با اشتیاق فریاد زد: «چه لذتی! چه خوشبختی!»

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید