forgetful of one's responsibilities.
بیحس نسبت به مسئولیتها
I'm a bit forgetful these days.
این روزها کمی فراموشکارم.
she was soon forgetful of the time.
او به سرعت زمان را فراموش کرد.
be forgetful of one's sleep and meals
فراموش کردن خواب و غذا
She ought not to be forgetful of her duties.
او نباید وظایف خود را فراموش کند.
a forgetful and utterly incompetent assistant.
یک دستیار فراموشکار و کاملاً نالایق.
Grandfather is forgetful and often repeats himself when he tells a story.
پدربزرگ فراموشکار است و اغلب وقتی داستان تعریف میکند، خودش را تکرار میکند.
forgetful of one's responsibilities.
بیحس نسبت به مسئولیتها
I'm a bit forgetful these days.
این روزها کمی فراموشکارم.
she was soon forgetful of the time.
او به سرعت زمان را فراموش کرد.
be forgetful of one's sleep and meals
فراموش کردن خواب و غذا
She ought not to be forgetful of her duties.
او نباید وظایف خود را فراموش کند.
a forgetful and utterly incompetent assistant.
یک دستیار فراموشکار و کاملاً نالایق.
Grandfather is forgetful and often repeats himself when he tells a story.
پدربزرگ فراموشکار است و اغلب وقتی داستان تعریف میکند، خودش را تکرار میکند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید