frazzled

[ایالات متحده]/'fræzld/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. فرسوده؛ خسته
Word Forms
زمان گذشتهfrazzled
قسمت سوم فعلfrazzled

جملات نمونه

She felt frazzled after a long day at work.

او بعد از یک روز طولانی کاری احساس آشفتگی می‌کرد.

The frazzled nerves made it difficult to concentrate.

اعصاب به هم ریخته باعث می‌شد تمرکز کردن دشوار باشد.

He looked frazzled and stressed out.

او به نظر آشفته و مضطرب می‌رسید.

The constant noise left her feeling frazzled.

همیشه سر و صدا باعث می‌شد او احساس آشفتگی کند.

The frazzled edges of the book showed its age.

لبه‌های پاره کتاب نشان‌دهنده سن آن بود.

She tried to calm her frazzled nerves with deep breathing.

او سعی کرد با تنفس عمیق اعصاب به هم ریخته خود را آرام کند.

The frazzled wires needed to be replaced.

سیم‌های به هم ریخته نیاز به تعویض داشتند.

His frazzled appearance indicated a long night of work.

ظاهر آشفته او نشان‌دهنده یک شب طولانی کار بود.

The frazzled ends of her hair needed trimming.

سر موهای پاره او نیاز به مرتب کردن داشت.

The frazzled state of the project required immediate attention.

وضعیت آشفته پروژه نیاز به توجه فوری داشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید