frivolity

[ایالات متحده]/frɪˈvɒləti/
[بریتانیا]/frɪˈvɑːləti/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. تفریح سبک، رفتار شاد و بی‌ملاحظه.
Word Forms

جملات نمونه

His frivolity annoys the other people in the office.

لوس بودن او باعث آزار دیگران در دفتر می‌شود.

People enjoy a few frivolities during their holidays.

افراد در طول تعطیلات خود از تفریحات کمی لذت می‌برند.

a spirit of careless frivolity where all was hugger-mugger.

روحه‌ای از بی‌خیالی و تفریح ​​که همه چیز درهم و برهم بود.

Most people enjoy a few frivolities during their holiday.

اکثر مردم در طول تعطیلات خود از تفریحات کمی لذت می‌برند.

The party was full of frivolity and laughter.

جشن با تفریح ​​و خنده پر بود.

She dismissed his frivolity and focused on her work.

او بی‌خیالی او را نادیده گرفت و روی کار خود تمرکز کرد.

His frivolity annoyed his serious-minded colleagues.

بی‌خیالی او همکاران جدی‌اش را آزار می‌داد.

The frivolity of their conversation contrasted with the seriousness of the situation.

تفریح ​​گفتگوی آنها با جدیت وضعیت متضاد بود.

Her frivolity was seen as a coping mechanism for dealing with stress.

بی‌خیالی او به عنوان یک مکانیسم مقابله‌ای برای مقابله با استرس تلقی می‌شد.

The frivolity of the children's game made everyone smile.

تفریح ​​بازی کودکان باعث لبخند همه شد.

The frivolity of the situation belied the underlying tension.

تفریح ​​وضعیت، تنش اساسی را پنهان می‌کرد.

She added a touch of frivolity to the otherwise formal event.

او کمی تفریح ​​به این رویداد رسمی اضافه کرد.

His frivolity often led to misunderstandings with his peers.

بی‌خیالی او اغلب منجر به سوء تفاهم با همسالانش می‌شد.

The frivolity in her tone masked the seriousness of her message.

تفریح ​​در لحن او، جدیت پیام او را پنهان می‌کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید