imposer of rules
اجرای کننده قوانین
imposer of standards
اجرای کننده استانداردها
imposer of taxes
اجرای کننده مالیاتها
imposer of beliefs
اجرای کننده باورها
imposer of authority
اجرای کننده اقتدار
imposer of change
اجرای کننده تغییرات
imposer of conditions
اجرای کننده شرایط
imposer of decisions
اجرای کننده تصمیمات
imposer of limits
اجرای کننده محدودیتها
imposer of restrictions
اجرای کننده محدودیتها
he was seen as an imposer of his will on the team.
او به عنوان کسی دیده میشد که اراده خود را بر تیم تحمیل میکند.
imposer of rules
اجرای کننده قوانین
imposer of standards
اجرای کننده استانداردها
imposer of taxes
اجرای کننده مالیاتها
imposer of beliefs
اجرای کننده باورها
imposer of authority
اجرای کننده اقتدار
imposer of change
اجرای کننده تغییرات
imposer of conditions
اجرای کننده شرایط
imposer of decisions
اجرای کننده تصمیمات
imposer of limits
اجرای کننده محدودیتها
imposer of restrictions
اجرای کننده محدودیتها
he was seen as an imposer of his will on the team.
او به عنوان کسی دیده میشد که اراده خود را بر تیم تحمیل میکند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید