imprisoning

[ایالات متحده]/ɪmˈprɪzənɪŋ/
[بریتانیا]/ɪmˈprɪzənɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. عمل قرار دادن کسی در زندان

عبارات و ترکیب‌ها

imprisoning thoughts

بند کردن افکار

imprisoning fears

بند کردن ترس‌ها

imprisoning beliefs

بند کردن باورها

imprisoning mind

بند کردن ذهن

imprisoning habits

بند کردن عادت‌ها

imprisoning emotions

بند کردن احساسات

imprisoning society

بند کردن جامعه

imprisoning past

بند کردن گذشته

imprisoning situation

بند کردن وضعیت

imprisoning system

بند کردن سیستم

جملات نمونه

the new law is seen as imprisoning freedom of speech.

قانون جدید به عنوان محدود کننده آزادی بیان تلقی می‌شود.

imprisoning someone for their beliefs is unjust.

زندانی کردن کسی به دلیل باورهایش ناعادلانه است.

they accused the government of imprisoning dissenters.

آنها دولت را به دلیل زندانی کردن مخالفان متهم کردند.

imprisoning the innocent only deepens societal issues.

زندانی کردن بی‌گناهان تنها مشکلات جامعه را تشدید می‌کند.

imprisoning people without trial violates human rights.

زندانی کردن مردم بدون محاکمه حقوق بشر را نقض می‌کند.

she felt like her job was imprisoning her creativity.

او احساس می‌کرد شغلش خلاقیت او را محدود می‌کند.

imprisoning thoughts can lead to mental health issues.

زندانی کردن افکار می‌تواند منجر به مشکلات سلامت روان شود.

he wrote a novel about imprisoning love and longing.

او رمانی در مورد زندانی کردن عشق و دلتنگی نوشت.

imprisoning one's emotions can be harmful.

زندانی کردن احساسات خود می‌تواند مضر باشد.

the documentary highlights the issue of imprisoning children.

مستند به مسئله زندانی کردن کودکان اشاره می‌کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید