indict

[ایالات متحده]/ɪnˈdaɪt/
[بریتانیا]/ɪnˈdaɪt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

فعل. به طور رسمی به جرم متهم کردن.
Word Forms
صفت یا فعل حال استمراریindicting
قسمت سوم فعلindicted
زمان گذشتهindicted
شکل سوم شخص مفردindicts

عبارات و ترکیب‌ها

indict for fraud

مذاکره برای کلاهبرداری

face indictment

مواجهه با کیفرخواست

indictment issued

صدور کیفرخواست

جملات نمونه

indict a person for murder

مفتشری یک شخص به اتهام قتل

a book that indicts modern values.

کتابی که ارزش‌های مدرن را به چالش می‌کشد.

If the grand jury indicts the suspect, he will go to trial.

اگر هیئت منصفه بزرگ مظنون را مفتشری کند، او به دادگاه خواهد رفت.

his former manager was indicted for fraud.

مدیر سابق او به اتهام کلاهبرداری مفتشری شد.

The indicted clerk was kept on tenter hooks by the district attorney.

کارمند مفتشری شده توسط دادستان منطقه در حالت تعلیق بود.

Gram has been (inedited) indicted on 3 counts of (lies) lying to federal agents about the drug, and (he's) his pleaded not guilty.

گرام به اتهام 3 مورد دروغگویی به ماموران فدرال در مورد دارو، مفتشری شده است و او بیگناهی خود را اعلام کرده است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید