intruded

[ایالات متحده]/ɪnˈtruːdɪd/
[بریتانیا]/ɪnˈtruːdɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. پیشرفته; تجاوزکننده

عبارات و ترکیب‌ها

intruded upon

به مزاحمت افتادن

intruded into

وارد شدن به مزاحمت

intruded here

اینجا مزاحمت ایجاد کردن

intruded way

راه مزاحمت

intruded space

فضای مزاحمت

intruded life

زندگی مزاحمت

intruded thoughts

افکار مزاحم

intruded privacy

حریم خصوصی مزاحم

intruded time

زمان مزاحمت

intruded feelings

احساسات مزاحم

جملات نمونه

the loud music intruded on our conversation.

موسیقی بلند صدا باعث مزاحمت در صحبت ما شد.

she felt that he intruded into her personal space.

او احساس کرد که او وارد فضای شخصی او شده است.

they intruded into the meeting without an invitation.

آنها بدون دعوت وارد جلسه شدند.

the neighbor's dog intruded into our yard.

سگ همسایه وارد حیاط ما شد.

his comments intruded on her thoughts.

نظرات او باعث مزاحمت در افکار او شد.

she felt that the media intruded into her family's privacy.

او احساس کرد که رسانه ها وارد حریم خصوصی خانواده او شده اند.

the noise from the construction site intruded on our peace.

صدای ناشی از محل ساخت و ساز باعث مزاحمت در آرامش ما شد.

it was rude to intrude on their discussion.

این بی احترامی بود که وارد بحث آنها شوند.

he intruded on her time with friends.

او وقت او را با دوستانش مختل کرد.

they intruded into the private event without permission.

آنها بدون اجازه وارد رویداد خصوصی شدند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید