living

[ایالات متحده]/ˈlɪvɪŋ/
[بریتانیا]/ˈlɪvɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. زنده; موجود; فعال; واقعی
n. معیشت; وجود; زندگی
v. صرف کردن; زندگی کردن; اقامت کردن
Word Forms
صفت یا فعل حال استمراریliving
جمعlivings

عبارات و ترکیب‌ها

living room

اتاق نشیمن

living expenses

هزینه های زندگی

living conditions

شرایط زندگی

living in harmony

زندگی در هماهنگی

living in poverty

زندگی در فقر

living independently

زندگی مستقل

living environment

محیط زندگی

living standard

استاندارد زندگی

standard of living

استاندارد زندگی

living space

فضای زندگی

make a living

کسب درآمد

living condition

شرایط زندگی

cost of living

هزینه زندگی

living area

منطقه مسکونی

living creature

موجودی زنده

good living

زندگی خوب

for a living

به عنوان شغل

living thing

موجود زنده

living level

سطح زندگی

earn a living

کسب درآمد

living fossil

زیست‌فسیل

living organism

موجود زنده

living habit

عادت زندگی

living body

بدن زنده

جملات نمونه

living life to the full.

زندگی را به طور کامل سپری کردن.

a diagram of the living room.

یک نمودار از اتاق نشیمن.

the standard of living is low.

استاندارد زندگی پایین است.

made their living by hunting.

آنها با شکار امرار معاش می‌کردند.

a hike in living expenses

افزایش هزینه های زندگی

a recipe for living long

یک دستورالعمل برای زندگی طولانی.

the fountain of living waters

چشمه آب حیات

living by one's wits.

با زیرکی زندگی کردن.

to make a living as a driver

برای امرار معاش به عنوان راننده.

The cost of living is escalating.

هزینه زندگی در حال افزایش است.

They like living in a huddle.

آنها دوست دارند در کنار هم زندگی کنند.

The expense of living is immense.

هزینه زندگی بسیار زیاد است.

English is a living language.

انگلیسی یک زبان زنده است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید