messily

[ایالات متحده]/'mesili/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به طرز نامنظم یا بی‌نظم; به شیوه‌ای دشوار یا پیچیده.

جملات نمونه

She always eats messily.

او همیشه به طرز نامرتبی غذا می‌خورد.

The children played messily in the mud.

کودکان به طرز نامرتبی در گل بازی کردند.

He painted the room messily.

او اتاق را به طرز نامرتبی رنگ کرد.

The dog tore the paper messily.

سگ کاغذ را به طرز نامرتبی پاره کرد.

She writes messily when she's in a hurry.

او وقتی عجله دارد، به طرز نامرتبی می‌نویسد.

The students left the classroom messily.

دانشجویان کلاس را به طرز نامرتبی ترک کردند.

The party ended messily with broken dishes everywhere.

جشن به طرز نامرتبی با ظروف شکسته در همه جا به پایان رسید.

The artist splattered paint messily on the canvas.

هنرمند به طرز نامرتبی رنگ را روی بوم پاشید.

She packed her suitcase messily, with clothes spilling out.

او چمدان خود را به طرز نامرتبی بست، با لباس‌هایی که بیرون می‌ریختند.

The construction site was left messily with tools scattered around.

ساخت و ساز به طرز نامرتبی رها شد، با ابزارهایی که در اطراف پراکنده بودند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید