missionary

[ایالات متحده]/ˈmɪʃənri/
[بریتانیا]/ˈmɪʃəneri/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. فردی که به یک مأموریت مذهبی فرستاده می‌شود، به‌ویژه کسی که برای ترویج مسیحیت در یک کشور خارجی فرستاده می‌شود.
Word Forms

عبارات و ترکیب‌ها

Christian missionary

ماموریت‌گر مسیحی

medical missionary

ماموریت‌گر پزشکی

missionary work

کار تبلیغی

missionary position

وضعیت ماموریت‌گر

جملات نمونه

The missionary traveled to a remote village to spread the gospel.

مامور مذهبی به یک روستای دورافتاده سفر کرد تا انجیل را گسترش دهد.

She dedicated her life to being a missionary in Africa, helping those in need.

او زندگی خود را وقف مأموریت در آفریقا کرد و به نیازمندان کمک کرد.

The missionary learned the local language to better communicate with the community.

مامور مذهبی زبان محلی را برای برقراری ارتباط بهتر با جامعه یاد گرفت.

He went on a missionary trip to provide medical assistance in disaster-stricken areas.

او در یک سفر مذهبی به مناطق آسیب‌دیده به منظور ارائه کمک‌های پزشکی رفت.

The missionary built a school to educate children in the village.

مامور مذهبی یک مدرسه برای آموزش کودکان در روستا ساخت.

She dressed modestly as a missionary to respect the local culture.

او به احترام فرهنگ محلی، به عنوان یک مأمور مذهبی، لباس پوشید.

The missionary faced many challenges but remained committed to his cause.

مامور مذهبی با چالش‌های زیادی روبرو شد، اما به هدف خود متعهد ماند.

They organized a fundraising event to support the missionary's work.

آنها یک رویداد جمع‌آوری کمک‌های مالی برای حمایت از کار مامور مذهبی سازماندهی کردند.

The missionary shared stories of hope and faith with the villagers.

مامور مذهبی داستان‌های امید و ایمان را با اهالی روستا به اشتراک گذاشت.

He received training before embarking on his missionary journey.

او قبل از شروع سفر مذهبی خود آموزش دید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید