reined in
کنترل کرد
reined back
عقب نشینی کرد
reined horse
اسب افسار زده
reined authority
قدرت افسار زده
reined emotions
احساسات افسار زده
reined spending
هزینه های افسار زده
reined behavior
رفتار افسار زده
reined thoughts
افکار افسار زده
reined decisions
تصمیمات افسار زده
reined passion
اشتیاق افسار زده
reined power
قدرت افسار زده
reined ambitions
جاه طلبی های افسار زده
she reined in her horse as they approached the busy street.
او افسار اسب خود را در حالی که به خیابان شلوغ نزدیک میشدند، کشید.
the manager reined in the team's enthusiasm to keep them focused.
مدیر شور و اشتیاق تیم را کنترل کرد تا آنها متمرکز بمانند.
he reined in his spending after realizing he was over budget.
او پس از متوجه شدن اینکه بودجهاش را پشت سر گذاشته، هزینههای خود را کنترل کرد.
she reined in her emotions during the meeting to remain professional.
او در طول جلسه احساسات خود را کنترل کرد تا حرفهای باقی بماند.
the coach reined in the players' wild behavior during practice.
مربی رفتار وحشیانه بازیکنان را در طول تمرین کنترل کرد.
he reined in his ambitions to prioritize family time.
او جاهطلبیهای خود را کنترل کرد تا زمان خانواده را در اولویت قرار دهد.
she reined in her excitement when she received the good news.
او هیجان خود را وقتی خبر خوب را دریافت کرد، کنترل کرد.
the government reined in spending to stabilize the economy.
دولت هزینهها را کنترل کرد تا اقتصاد را تثبیت کند.
he reined in his temper when dealing with difficult customers.
او خشم خود را هنگام برخورد با مشتریان دشوار کنترل کرد.
they reined in their dogs to prevent them from running away.
آنها سگهای خود را کنترل کردند تا از فرار آنها جلوگیری کنند.
reined in
کنترل کرد
reined back
عقب نشینی کرد
reined horse
اسب افسار زده
reined authority
قدرت افسار زده
reined emotions
احساسات افسار زده
reined spending
هزینه های افسار زده
reined behavior
رفتار افسار زده
reined thoughts
افکار افسار زده
reined decisions
تصمیمات افسار زده
reined passion
اشتیاق افسار زده
reined power
قدرت افسار زده
reined ambitions
جاه طلبی های افسار زده
she reined in her horse as they approached the busy street.
او افسار اسب خود را در حالی که به خیابان شلوغ نزدیک میشدند، کشید.
the manager reined in the team's enthusiasm to keep them focused.
مدیر شور و اشتیاق تیم را کنترل کرد تا آنها متمرکز بمانند.
he reined in his spending after realizing he was over budget.
او پس از متوجه شدن اینکه بودجهاش را پشت سر گذاشته، هزینههای خود را کنترل کرد.
she reined in her emotions during the meeting to remain professional.
او در طول جلسه احساسات خود را کنترل کرد تا حرفهای باقی بماند.
the coach reined in the players' wild behavior during practice.
مربی رفتار وحشیانه بازیکنان را در طول تمرین کنترل کرد.
he reined in his ambitions to prioritize family time.
او جاهطلبیهای خود را کنترل کرد تا زمان خانواده را در اولویت قرار دهد.
she reined in her excitement when she received the good news.
او هیجان خود را وقتی خبر خوب را دریافت کرد، کنترل کرد.
the government reined in spending to stabilize the economy.
دولت هزینهها را کنترل کرد تا اقتصاد را تثبیت کند.
he reined in his temper when dealing with difficult customers.
او خشم خود را هنگام برخورد با مشتریان دشوار کنترل کرد.
they reined in their dogs to prevent them from running away.
آنها سگهای خود را کنترل کردند تا از فرار آنها جلوگیری کنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید