reorganize

[ایالات متحده]/ri:ˈɔ:gəˌnaɪz/
[بریتانیا]/rɪ'ɔrgə'naɪz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. به شکلی دیگر مرتب یا ساختاربندی کردن
vi. تغییراتی در ساختار یا سازمان دادن
v. تحت یک فرایند بازسازی یا سازماندهی مجدد قرار گرفتن
Word Forms
قسمت سوم فعلreorganized
زمان گذشتهreorganized
شکل سوم شخص مفردreorganizes
صفت یا فعل حال استمراریreorganizing
جمعreorganizes

جملات نمونه

gave me free rein to reorganize the department.

به من اجازه کامل داد تا اداره را دوباره سازماندهی کنم.

we have to reorganize the entire workload.

ما باید کل حجم کاری را دوباره سازماندهی کنیم.

engaged to reorganize the department;

مسئول بازسازی بخش

promised to reorganize the federal bureaucracy.

قول داده بود که بوروکراسی فدرال را بازسازی کند.

It's about time we started in to reorganize the department.

وقت آن رسیده که شروع به سازماندهی مجدد بخش کنیم.

Classes will be reorganized after the first four weeks.

کلاس‌ها پس از چهار هفته اول دوباره سازماندهی خواهند شد.

followed through on her promise to reorganize the department.

عمل به وعده اش برای سازماندهی مجدد بخش کرد.

The Regiment was reorganized as a light reconnaissance unit and a single Guidon was presented in 1971.

گردان به عنوان یک واحد شناسایی سبک بازسازی شد و یک Guidon واحد در سال 1971 ارائه شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید