acting stupidly
عملکرد احمقانه
stupidly simple
به طرز احمقانه ساده
I once stupidly asked him why he smiled so often.
من یک بار به طور احمقانه از او پرسیدم که چرا اینقدر اغلب لبخند میزد.
How can you teach a child who just grins stupidly at you all day?
چگونه میتوان به کودکی آموزش داد که تمام روز فقط به شما با حالتی احمقانه لبخند میزند؟
He stupidly forgot his keys at home again.
او دوباره به طور احمقانه کلیدهایش را در خانه فراموش کرد.
She stupidly left her phone in the taxi.
او به طور احمقانه تلفن همراهش را در تاکسی جا گذاشت.
They stupidly ignored the warning signs.
آنها به طور احمقانه علائم هشدار را نادیده گرفتند.
I stupidly spilled coffee on my laptop.
من به طور احمقانه قهوه روی لپ تاپم ریختم.
He stupidly tried to fix the broken TV himself.
او به طور احمقانه سعی کرد خودش تلویزیون شکسته را تعمیر کند.
She stupidly trusted a stranger with her personal information.
او به طور احمقانه به یک غریبه اطلاعات شخصی خود را اعتماد کرد.
They stupidly underestimated the difficulty of the task.
آنها به طور احمقانه میزان دشواری کار را دست کم گرفتند.
He stupidly spent all his money on unnecessary things.
او به طور احمقانه تمام پولش را صرف چیزهای غیرضروری کرد.
She stupidly believed everything she read online.
او به طور احمقانه هر چیزی را که آنلاین خواند باور کرد.
They stupidly went hiking without any supplies.
آنها به طور احمقانه بدون هیچ گونه وسیله ای به پیاده روی رفتند.
acting stupidly
عملکرد احمقانه
stupidly simple
به طرز احمقانه ساده
I once stupidly asked him why he smiled so often.
من یک بار به طور احمقانه از او پرسیدم که چرا اینقدر اغلب لبخند میزد.
How can you teach a child who just grins stupidly at you all day?
چگونه میتوان به کودکی آموزش داد که تمام روز فقط به شما با حالتی احمقانه لبخند میزند؟
He stupidly forgot his keys at home again.
او دوباره به طور احمقانه کلیدهایش را در خانه فراموش کرد.
She stupidly left her phone in the taxi.
او به طور احمقانه تلفن همراهش را در تاکسی جا گذاشت.
They stupidly ignored the warning signs.
آنها به طور احمقانه علائم هشدار را نادیده گرفتند.
I stupidly spilled coffee on my laptop.
من به طور احمقانه قهوه روی لپ تاپم ریختم.
He stupidly tried to fix the broken TV himself.
او به طور احمقانه سعی کرد خودش تلویزیون شکسته را تعمیر کند.
She stupidly trusted a stranger with her personal information.
او به طور احمقانه به یک غریبه اطلاعات شخصی خود را اعتماد کرد.
They stupidly underestimated the difficulty of the task.
آنها به طور احمقانه میزان دشواری کار را دست کم گرفتند.
He stupidly spent all his money on unnecessary things.
او به طور احمقانه تمام پولش را صرف چیزهای غیرضروری کرد.
She stupidly believed everything she read online.
او به طور احمقانه هر چیزی را که آنلاین خواند باور کرد.
They stupidly went hiking without any supplies.
آنها به طور احمقانه بدون هیچ گونه وسیله ای به پیاده روی رفتند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید