She sulkily refused to talk to anyone after the argument.
او با حالتی ناراحت و منزوی از صحبت کردن با کسی بعد از بحث خودداری کرد.
He sulkily stomped out of the room when he didn't get his way.
او با اخم و عصبانیت از اتاق خارج شد وقتی که نتوانست کاری را که میخواست انجام دهد.
The child sulkily crossed his arms and pouted when he was told he couldn't have any more candy.
کودک با اخم و ناراحتی دستها را به هم گره زد و غر زد وقتی به او گفته شد که نمیتواند بیشتر آبنبات بخورد.
She sulkily sat in the corner, refusing to join the group activities.
او با حالتی ناراحت و منزوی در گوشه نشسته بود و از شرکت در فعالیتهای گروهی خودداری میکرد.
He sulkily muttered under his breath about the unfairness of the situation.
او با حالتی ناراحت و منزوی زیر لب در مورد ناعادلانه بودن وضعیت غرغر میکرد.
The dog sulkily retreated to its bed after being scolded for chewing on the shoes.
سگ با حالتی ناراحت و منزوی بعد از اینکه به خاطر جویدن کفشها سرزنش شد، به سمت تخت خود عقب نشینی کرد.
She sulkily stared out the window, lost in her own thoughts.
او با حالتی ناراحت و منزوی از پنجره بیرون نگاه کرد و در افکار خود غرق شد.
He sulkily replied with a simple 'fine' when asked if he was okay.
او با حالتی ناراحت و منزوی وقتی از او پرسیده شد که حالش خوب است، با یک 'خوب' ساده پاسخ داد.
The cat sulkily turned its back on its owner after being given a bath.
گربه با حالتی ناراحت و منزوی بعد از حمام کردن پشتش را به صاحبش نشان نداد.
She sulkily folded her arms and refused to participate in the game.
او با حالتی ناراحت و منزوی دستها را به هم گره زد و از شرکت در بازی امتناع کرد.
Across the field, the veela were watching them sulkily.
در سراسر میدان، ویلاها با حالتی اخمو به تماشای آنها بودند.
منبع: Harry Potter and the Goblet of Fire" Is it worth keeping? " I inquired, less sulkily.
" آیا ارزش نگه داشتن را دارد؟" من با حالتی کمتر اخمو پرسیدم.
منبع: Wuthering Heights (abridged version)She picked up the leg sulkily and led her cow away, the poor animal limping on three legs.
او با حالتی اخمو، پای را برداشت و گاویش را با خود برد، حیوان بیچاره روی سه پا لنگ لنگان بود.
منبع: The Wizard of Oz (Simplified Version)" Your Majesty may say your pleasure, " said Glozelle sulkily.
"陛下 می تواند خواسته خود را بیان کند،" گفت گلوزل با حالتی اخمو.
منبع: The Chronicles of Narnia: Prince CaspianOve stood sulkily in the doorway, with his hands in his pockets.
اووه با حالتی اخمو در دهانه در ایستاد، با دستان در جیب هایش.
منبع: A man named Ove decides to die.Nikabrik sulkily promised to behave, and the other two asked Caspian to tell his whole story.
نیکابریق با حالتی اخمو قول داد که رفتار کند، و دو نفر دیگر از کاسپین خواستند داستانش را کامل تعریف کند.
منبع: The Chronicles of Narnia: Prince CaspianHe spoke rather sulkily, feeling himself stalemated.
او با حالتی اخمو صحبت کرد، احساس می کرد که در بن بست قرار گرفته است.
منبع: Middlemarch (Part One)'You know whether the cap fits you, Loo, ' returned her brother sulkily.
'شما می دانید آیا کلاه به شما می خورد، لو،' برادرش با حالتی اخمو پاسخ داد.
منبع: Difficult Times (Part 2)I followed them rather sulkily to the table at which Strickland always sat, and he called for the board and the chessmen.
من با حالتی اخمو آنها را تا میزی که استریکلند همیشه آنجا می نشستید دنبال کردم، و او خواستار صفحه و مهره های شطرنج شد.
منبع: The Moon and Sixpence (Condensed Version)No one could hear him; and at last, tired with running, and half choked with dust, he walked sulkily home.
هیچ کس نمی توانست صدای او را بشنود؛ و سرانجام، خسته از دویدن و تقریباً خفه شده از گرد و غبار، با حالتی اخمو به خانه رفت.
منبع: British Original Language Textbook Volume 3She sulkily refused to talk to anyone after the argument.
او با حالتی ناراحت و منزوی از صحبت کردن با کسی بعد از بحث خودداری کرد.
He sulkily stomped out of the room when he didn't get his way.
او با اخم و عصبانیت از اتاق خارج شد وقتی که نتوانست کاری را که میخواست انجام دهد.
The child sulkily crossed his arms and pouted when he was told he couldn't have any more candy.
کودک با اخم و ناراحتی دستها را به هم گره زد و غر زد وقتی به او گفته شد که نمیتواند بیشتر آبنبات بخورد.
She sulkily sat in the corner, refusing to join the group activities.
او با حالتی ناراحت و منزوی در گوشه نشسته بود و از شرکت در فعالیتهای گروهی خودداری میکرد.
He sulkily muttered under his breath about the unfairness of the situation.
او با حالتی ناراحت و منزوی زیر لب در مورد ناعادلانه بودن وضعیت غرغر میکرد.
The dog sulkily retreated to its bed after being scolded for chewing on the shoes.
سگ با حالتی ناراحت و منزوی بعد از اینکه به خاطر جویدن کفشها سرزنش شد، به سمت تخت خود عقب نشینی کرد.
She sulkily stared out the window, lost in her own thoughts.
او با حالتی ناراحت و منزوی از پنجره بیرون نگاه کرد و در افکار خود غرق شد.
He sulkily replied with a simple 'fine' when asked if he was okay.
او با حالتی ناراحت و منزوی وقتی از او پرسیده شد که حالش خوب است، با یک 'خوب' ساده پاسخ داد.
The cat sulkily turned its back on its owner after being given a bath.
گربه با حالتی ناراحت و منزوی بعد از حمام کردن پشتش را به صاحبش نشان نداد.
She sulkily folded her arms and refused to participate in the game.
او با حالتی ناراحت و منزوی دستها را به هم گره زد و از شرکت در بازی امتناع کرد.
Across the field, the veela were watching them sulkily.
در سراسر میدان، ویلاها با حالتی اخمو به تماشای آنها بودند.
منبع: Harry Potter and the Goblet of Fire" Is it worth keeping? " I inquired, less sulkily.
" آیا ارزش نگه داشتن را دارد؟" من با حالتی کمتر اخمو پرسیدم.
منبع: Wuthering Heights (abridged version)She picked up the leg sulkily and led her cow away, the poor animal limping on three legs.
او با حالتی اخمو، پای را برداشت و گاویش را با خود برد، حیوان بیچاره روی سه پا لنگ لنگان بود.
منبع: The Wizard of Oz (Simplified Version)" Your Majesty may say your pleasure, " said Glozelle sulkily.
"陛下 می تواند خواسته خود را بیان کند،" گفت گلوزل با حالتی اخمو.
منبع: The Chronicles of Narnia: Prince CaspianOve stood sulkily in the doorway, with his hands in his pockets.
اووه با حالتی اخمو در دهانه در ایستاد، با دستان در جیب هایش.
منبع: A man named Ove decides to die.Nikabrik sulkily promised to behave, and the other two asked Caspian to tell his whole story.
نیکابریق با حالتی اخمو قول داد که رفتار کند، و دو نفر دیگر از کاسپین خواستند داستانش را کامل تعریف کند.
منبع: The Chronicles of Narnia: Prince CaspianHe spoke rather sulkily, feeling himself stalemated.
او با حالتی اخمو صحبت کرد، احساس می کرد که در بن بست قرار گرفته است.
منبع: Middlemarch (Part One)'You know whether the cap fits you, Loo, ' returned her brother sulkily.
'شما می دانید آیا کلاه به شما می خورد، لو،' برادرش با حالتی اخمو پاسخ داد.
منبع: Difficult Times (Part 2)I followed them rather sulkily to the table at which Strickland always sat, and he called for the board and the chessmen.
من با حالتی اخمو آنها را تا میزی که استریکلند همیشه آنجا می نشستید دنبال کردم، و او خواستار صفحه و مهره های شطرنج شد.
منبع: The Moon and Sixpence (Condensed Version)No one could hear him; and at last, tired with running, and half choked with dust, he walked sulkily home.
هیچ کس نمی توانست صدای او را بشنود؛ و سرانجام، خسته از دویدن و تقریباً خفه شده از گرد و غبار، با حالتی اخمو به خانه رفت.
منبع: British Original Language Textbook Volume 3لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید