She sat moodily by the window, staring out at the rain.
او با حالتی گرفته کنار پنجره نشست و به باران خیره شد.
He spoke moodily about his failed business venture.
او با حالتی گرفته دربارهی کسب و کار شکست خوردهاش صحبت کرد.
The teenager walked moodily down the street, kicking a stone.
نوجوان با حالتی گرفته در خیابان قدم زد و یک سنگ را لگد زد.
She answered moodily, not making eye contact.
او با حالتی گرفته پاسخ داد و تماس چشمی برقرار نکرد.
He gazed moodily at the painting on the wall, lost in thought.
او با حالتی گرفته به نقاشی روی دیوار خیره شد و در افکار خود غرق شد.
The cat sat moodily in the corner, refusing to be petted.
گربه با حالتی گرفته در گوشه نشست و از نوازش امتناع کرد.
She hummed moodily while doing the dishes.
او در حالی که ظرف میشست، با حالتی گرفته زمزمه کرد.
He looked out the window moodily, lost in his own thoughts.
او با حالتی گرفته از پنجره بیرون نگاه کرد و در افکار خود غرق شد.
The storm clouds gathered moodily in the sky, signaling a coming rain.
ابرهای طوفانی با حالتی گرفته در آسمان جمع شدند و نشانهای از باران قریب الوقوع بود.
She walked moodily through the park, lost in her own world.
او با حالتی گرفته از پارک عبور کرد و در دنیای خود غرق شد.
Sirius stabbed moodily at a potato with his fork.
سیرius با چنگال خود با حالتی دلخورانه به یک سیب زمینی ضربه زد.
منبع: Harry Potter and the Order of the PhoenixCharlotte gave her web a twitch and moodily watched it sway.
شارلوت تار عنکبوت خود را تکان داد و با حالتی دلخورانه به تاب خوردنش نگاه کرد.
منبع: Charlotte's Web" Nobody, " said Myrtle, picking moodily at a spot on her chin.
"- هیچ کس، " میرتل گفت، با حالتی دلخورانه به یک جوش روی چانهاش دست میزد.
منبع: Harry Potter and the Half-Blood PrinceHe prodded moodily at the lumps of charred gray fish on his plate.
او با حالتی دلخورانه به تکههای ماهی خاکستری سوخته روی بشقابش دست میزد.
منبع: Harry Potter and the Deathly HallowsPork slipped from the room as she remained staring moodily into the distance.
گوشت خوک از اتاق خارج شد زیرا او با حالتی دلخورانه به دوردست خیره مانده بود.
منبع: Gone with the WindAstride her web, Charlotte sat moodily eating a horsefly and thinking about the future.
بر روی تار عنکبوت خود، شارلوت با حالتی دلخورانه یک مگس اسب را میخورد و به آینده فکر میکرد.
منبع: Charlotte's WebViktor Krum was standing moodily in a corner as usual and not talking to anybody.
ویکتور کرام همانطور که معمولاً بود، با حالتی دلخورانه در گوشهای ایستاده بود و با کسی صحبت نمیکرد.
منبع: Harry Potter and the Goblet of FireShe hastily dressed herself, Yeobright moodily walking up and down the room the whole of the time.
او به سرعت خود را لباس کرد، یئوبریایت با حالتی دلخورانه تمام آن مدت بالا و پایین اتاق قدم میزد.
منبع: Returning HomeAnd she hates me, ' said Tom, moodily.
و او از من متنفر است،" توم گفت، با حالتی دلخورانه.
منبع: Difficult Times (Part 1)'What did you dream'? said Knight moodily.
"تو خوابیدی؟" نایت با حالتی دلخورانه گفت.
منبع: A pair of blue eyes (Part 2)She sat moodily by the window, staring out at the rain.
او با حالتی گرفته کنار پنجره نشست و به باران خیره شد.
He spoke moodily about his failed business venture.
او با حالتی گرفته دربارهی کسب و کار شکست خوردهاش صحبت کرد.
The teenager walked moodily down the street, kicking a stone.
نوجوان با حالتی گرفته در خیابان قدم زد و یک سنگ را لگد زد.
She answered moodily, not making eye contact.
او با حالتی گرفته پاسخ داد و تماس چشمی برقرار نکرد.
He gazed moodily at the painting on the wall, lost in thought.
او با حالتی گرفته به نقاشی روی دیوار خیره شد و در افکار خود غرق شد.
The cat sat moodily in the corner, refusing to be petted.
گربه با حالتی گرفته در گوشه نشست و از نوازش امتناع کرد.
She hummed moodily while doing the dishes.
او در حالی که ظرف میشست، با حالتی گرفته زمزمه کرد.
He looked out the window moodily, lost in his own thoughts.
او با حالتی گرفته از پنجره بیرون نگاه کرد و در افکار خود غرق شد.
The storm clouds gathered moodily in the sky, signaling a coming rain.
ابرهای طوفانی با حالتی گرفته در آسمان جمع شدند و نشانهای از باران قریب الوقوع بود.
She walked moodily through the park, lost in her own world.
او با حالتی گرفته از پارک عبور کرد و در دنیای خود غرق شد.
Sirius stabbed moodily at a potato with his fork.
سیرius با چنگال خود با حالتی دلخورانه به یک سیب زمینی ضربه زد.
منبع: Harry Potter and the Order of the PhoenixCharlotte gave her web a twitch and moodily watched it sway.
شارلوت تار عنکبوت خود را تکان داد و با حالتی دلخورانه به تاب خوردنش نگاه کرد.
منبع: Charlotte's Web" Nobody, " said Myrtle, picking moodily at a spot on her chin.
"- هیچ کس، " میرتل گفت، با حالتی دلخورانه به یک جوش روی چانهاش دست میزد.
منبع: Harry Potter and the Half-Blood PrinceHe prodded moodily at the lumps of charred gray fish on his plate.
او با حالتی دلخورانه به تکههای ماهی خاکستری سوخته روی بشقابش دست میزد.
منبع: Harry Potter and the Deathly HallowsPork slipped from the room as she remained staring moodily into the distance.
گوشت خوک از اتاق خارج شد زیرا او با حالتی دلخورانه به دوردست خیره مانده بود.
منبع: Gone with the WindAstride her web, Charlotte sat moodily eating a horsefly and thinking about the future.
بر روی تار عنکبوت خود، شارلوت با حالتی دلخورانه یک مگس اسب را میخورد و به آینده فکر میکرد.
منبع: Charlotte's WebViktor Krum was standing moodily in a corner as usual and not talking to anybody.
ویکتور کرام همانطور که معمولاً بود، با حالتی دلخورانه در گوشهای ایستاده بود و با کسی صحبت نمیکرد.
منبع: Harry Potter and the Goblet of FireShe hastily dressed herself, Yeobright moodily walking up and down the room the whole of the time.
او به سرعت خود را لباس کرد، یئوبریایت با حالتی دلخورانه تمام آن مدت بالا و پایین اتاق قدم میزد.
منبع: Returning HomeAnd she hates me, ' said Tom, moodily.
و او از من متنفر است،" توم گفت، با حالتی دلخورانه.
منبع: Difficult Times (Part 1)'What did you dream'? said Knight moodily.
"تو خوابیدی؟" نایت با حالتی دلخورانه گفت.
منبع: A pair of blue eyes (Part 2)لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید