glumly

[ایالات متحده]/'glʌmli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به طرز غمگین و بی‌حوصله؛ بدون اشتیاق یا شادی

عبارات و ترکیب‌ها

looked glumly

نگاهی غمگینانه انداخت

sat glumly

با حالتی غمگین نشست

جملات نمونه

She sat glumly at the bus stop, waiting for the rain to stop.

او با حالتی گرفته منتظر توقف باران کنار ایستگاه اتوبوس نشست.

He stared glumly out the window, lost in thought.

او با حالتی گرفته به بیرون از پنجره خیره شد، غرق در فکر.

The team lost the game and walked off the field glumly.

تیم بازی را باخت و با حالتی گرفته از زمین خارج شد.

She glumly accepted the fact that she had failed the exam.

او با حالتی گرفته این واقعیت را پذیرفت که در امتحان قبول نشده است.

He glumly realized that he had missed his flight.

او با حالتی گرفته متوجه شد که پروازش را از دست داده است.

The students looked glumly at their test scores.

دانشجویان با حالتی گرفته به نمرات خود نگاه کردند.

The cat sat glumly by the window, watching the rain outside.

گربه با حالتی گرفته کنار پنجره نشست و به باران بیرون نگاه کرد.

She spoke glumly about her job prospects.

او با حالتی گرفته در مورد فرصت‌های شغلی خود صحبت کرد.

He walked glumly through the empty streets, feeling lonely.

او با حالتی گرفته از خیابان‌های خالی عبور کرد و احساس تنهایی کرد.

The news of the company's bankruptcy left the employees glumly contemplating their future.

خبر ورشکستگی شرکت باعث شد که کارکنان با حالتی گرفته آینده خود را مرور کنند.

نمونه‌های واقعی

Harry looked down glumly at the bit of the Prophet he had torn off.

هری با حالتی گرفته به قسمتی از روزنامه نبو که پاره کرده بود نگاه کرد.

منبع: Harry Potter and the Order of the Phoenix

" Oh, " she said glumly. " It's you two."

" اوه،" او با حالتی گرفته گفت. " شما دو نفر هستید."

منبع: Harry Potter and the Half-Blood Prince

Harry sat down in his vacated chair, staring glumly at the floor.

هری روی صندلی خالی‌اش نشست و با حالتی گرفته به زمین خیره شد.

منبع: 3. Harry Potter and the Prisoner of Azkaban

He glanced at me for a brief second. " Another complication, " he said glumly.

او برای لحظه‌ای به من نگاه کرد. " یک پیچیدگی دیگر،" او با حالتی گرفته گفت.

منبع: Twilight: Eclipse

Hedwig hooted glumly from the top of the wardrobe.

هدویگ با حالتی گرفته از بالای کمد لباس‌ها قارآر کرد.

منبع: Harry Potter and the Order of the Phoenix

People at her school, he says glumly, thought he was one of the good dads.

مردم در مدرسه او، او با حالتی گرفته می‌گوید، فکر می‌کردند او یکی از پدرهای خوب است.

منبع: Business Weekly

I'm not going to be a pop star, he sighed glumly, as classmate Chris Smith would later recall.

من یک ستاره پاپ نخواهم شد، او با حالتی گرفته آهی کشید، همانطور که همکلاسی‌اش کریس اسمیت بعدها به یاد خواهد آورد.

منبع: People Magazine

The Iranians. who stared back glumly, did not respond.

ایران‌نشین‌ها که با حالتی گرفته به او خیره شده بودند، پاسخ ندادند.

منبع: Listen to this 3

" A Chief feels no pain, Father, " replied Hiccup glumly.

" یک رئیس احساس درد نمی‌کند، پدر،" هی کپ با حالتی گرفته پاسخ داد.

منبع: How to Speak Dragonese

While Brett lined up to take a turn, Amy sat glumly in the bleachers.

در حالی که برت برای نوبت آماده می‌شد، امی با حالتی گرفته در جایگاه تماشاچیان نشست.

منبع: Level 8 08.Spotlight

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید