unfilledness

[ایالات متحده]//ˌʌnˈfɪldnəs//
[بریتانیا]//ˌʌnˈfɪldnəs//

ترجمه

n. حالت یا کیفیت نبودن پر شدن؛ کمبود پر شدن یا محتوایی؛ وضعیت عدم پر شدن یا اشغال شدن؛ خالی بودن؛ خلاء

جملات نمونه

the unfilledness of the job position left the team struggling to meet deadlines.

خالی بودن این پست کاری باعث شد تیم در کمال سختی به مهلکت‌های خود برسد.

despite his success, he felt an unfilledness in his personal life.

رغم موفقیت‌های او، احساس خالی بودن در زندگی شخصی داشت.

the unfilledness of the promises made by the company led to public outrage.

نپایدار بودن وعده‌هایی که شرکت داده بود به خشم عمومی منجر شد.

she experienced a deep sense of unfilledness after leaving her hometown.

پس از ترک شهر خود، او احساس عمیقی از خالی بودن داشت.

the unfilledness of the budget allocation affected the project's timeline.

نپایدار بودن تخصیص بودجه بر روی زمان انجام پروژه تأثیر گذاشت.

his unfilledness was evident in his constant pursuit of new goals.

خالی بودن او در ادامه دادن به دنبال هدف‌های جدید قابل مشاهده بود.

the unfilledness in the housing market created opportunities for investors.

نپایدار بودن در بازار مسکن فرصت‌هایی برای سرمایه‌گذاران ایجاد کرد.

many employees reported feelings of unfilledness due to lack of recognition.

بیشمار کارمندان احساس خالی بودن را به دلیل عدم توجه به آنها گزارش دادند.

the unfilledness of the theoretical framework required further research.

نپایدار بودن چارچوب نظری نیاز به تحقیقات بیشتری داشت.

she struggled with the unfilledness of her artistic vision.

او با خالی بودن دیدگاه هنری خود درگیر بود.

the unfilledness of the order books worried investors.

نپایدار بودن کتاب‌های سفارش باعث نگرانی سرمایه‌گذاران شد.

he tried to mask his unfilledness with material possessions.

او سعی کرد با دارایی‌های مادی خالی بودن خود را پوشاند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید