unfulfillable promise
قولی که قابل اجرا نیست
unfulfillable wish
خواهی که قابل اجرا نیست
unfulfillable goal
هدفی که قابل دستیابی نیست
unfulfillable request
درخواستی که قابل انجام نیست
unfulfillable expectation
انتظاری که برآورده نمیشود
unfulfillable desire
تمنایی که قابل اجرا نیست
unfulfillable dream
رویایی که قابل تحقق نیست
unfulfillable condition
شرایطی که قابل اجرا نیست
unfulfillable need
نیازی که قابل رفع نیست
unfulfillable plan
برنامهای که قابل اجرا نیست
their expectations were unfulfillable given the current circumstances.
انتظارات آنها با توجه به شرایط فعلی قابل برآورده نبود.
she realized her dreams were unfulfillable in that environment.
او متوجه شد که تحقق رویاهایش در آن محیط غیرممکن است.
his promises turned out to be unfulfillable and left many disappointed.
وعدههای او در نهایت قابل تحقق نبودند و بسیاری را ناامید کردند.
the project was based on unfulfillable goals from the start.
پروژه از ابتدا بر اساس اهداف غیرقابل دستیابی بود.
they set unfulfillable targets that demotivated the team.
آنها اهداف غیرقابل دستیابی تعیین کردند که باعث کاهش انگیزه تیم شد.
her desires felt unfulfillable, leaving her feeling trapped.
تمایلات او غیرقابل دستیابی به نظر میرسید و باعث میشد احساس اسارت کند.
many of his aspirations were ultimately unfulfillable.
بسیاری از آرزوهای او در نهایت غیرقابل دستیابی بودند.
unfulfillable demands can lead to frustration in the workplace.
الزامات غیرقابل دستیابی میتواند منجر به ناامیدی در محیط کار شود.
they faced unfulfillable conditions that hindered their progress.
آنها با شرایط غیرقابل دستیابی روبرو شدند که پیشرفت آنها را مختل کرد.
his unfulfillable wishes haunted him for years.
آرزوهای غیرقابل دستیابی او سالها او را آزار میدادند.
unfulfillable promise
قولی که قابل اجرا نیست
unfulfillable wish
خواهی که قابل اجرا نیست
unfulfillable goal
هدفی که قابل دستیابی نیست
unfulfillable request
درخواستی که قابل انجام نیست
unfulfillable expectation
انتظاری که برآورده نمیشود
unfulfillable desire
تمنایی که قابل اجرا نیست
unfulfillable dream
رویایی که قابل تحقق نیست
unfulfillable condition
شرایطی که قابل اجرا نیست
unfulfillable need
نیازی که قابل رفع نیست
unfulfillable plan
برنامهای که قابل اجرا نیست
their expectations were unfulfillable given the current circumstances.
انتظارات آنها با توجه به شرایط فعلی قابل برآورده نبود.
she realized her dreams were unfulfillable in that environment.
او متوجه شد که تحقق رویاهایش در آن محیط غیرممکن است.
his promises turned out to be unfulfillable and left many disappointed.
وعدههای او در نهایت قابل تحقق نبودند و بسیاری را ناامید کردند.
the project was based on unfulfillable goals from the start.
پروژه از ابتدا بر اساس اهداف غیرقابل دستیابی بود.
they set unfulfillable targets that demotivated the team.
آنها اهداف غیرقابل دستیابی تعیین کردند که باعث کاهش انگیزه تیم شد.
her desires felt unfulfillable, leaving her feeling trapped.
تمایلات او غیرقابل دستیابی به نظر میرسید و باعث میشد احساس اسارت کند.
many of his aspirations were ultimately unfulfillable.
بسیاری از آرزوهای او در نهایت غیرقابل دستیابی بودند.
unfulfillable demands can lead to frustration in the workplace.
الزامات غیرقابل دستیابی میتواند منجر به ناامیدی در محیط کار شود.
they faced unfulfillable conditions that hindered their progress.
آنها با شرایط غیرقابل دستیابی روبرو شدند که پیشرفت آنها را مختل کرد.
his unfulfillable wishes haunted him for years.
آرزوهای غیرقابل دستیابی او سالها او را آزار میدادند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید