unfulfilled

[ایالات متحده]/ʌnfʊl'fɪld/
[بریتانیا]/ˌʌnfʊl'fɪld/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. به دست نیامده یا تحقق نیافته؛ کامل نشده یا انجام نشده.

جملات نمونه

it was his unfulfilled ambition to write.

رویای برآورده نشده او نوشتن بود.

there have been so many overinflated claims and unfulfilled promises.

بسیار ادعاهای اغراق‌آمیز و وعده‌های عمل نشده وجود داشته است.

a sense of unfulfilled potential

حس پتانسیل برآورده نشده

a life of unfulfilled ambitions

زندگی با جاه‌طلبی‌های برآورده نشده

feeling unfulfilled in a relationship

احساس نارضایتی در یک رابطه

unfulfilled potential for success

پتانسیل برآورده نشده برای موفقیت

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید