unhinge

[ایالات متحده]/ʌn'hɪn(d)ʒ/
[بریتانیا]/ʌn'hɪndʒ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. باعث جدایی شدن؛ لولاها را جدا کردن؛ دیوانه یا ناپایدار کردن.
Word Forms
شکل سوم شخص مفردunhinges
زمان گذشتهunhinged
قسمت سوم فعلunhinged
صفت یا فعل حال استمراریunhinging
جمعunhinges

جملات نمونه

I thought she must be unhinged by grief.

من فکر کردم غم او را از تعادل خارج کرده است.

He was unhinged by his wife's death.

مرگ همسرش او را از تعادل خارج کرد.

If you don't want a mind to emerge, then unhinge it from the body.

اگر نمی‌خواهید ذهنی ظهور کند، آن را از بدن جدا کنید.

in the final reel he is transformed from unhinged sociopath into local hero.

در صحنه پایانی، او از یک فرد جامعه‌گرا دیوانه به یک قهرمان محلی تبدیل می‌شود.

The shocking news seemed to unhinge her completely.

خبر شوکه‌کننده به نظر می‌رسید او را به طور کامل از تعادل خارج کرد.

The constant stress started to unhinge his mental stability.

استرس مداوم شروع به از بین بردن ثبات روانی او کرد.

The unexpected turn of events began to unhinge their carefully laid plans.

برگشت غیرمنتظره رویدادها شروع به از بین بردن برنامه‌های دقیق آن‌ها کرد.

The strange behavior of the new employee began to unhinge the team dynamics.

رفتار عجیب کارمند جدید شروع به از بین بردن پویایی گروه کرد.

The eerie atmosphere of the old house seemed to unhinge visitors.

فضای عجیب و ترسناک خانه قدیمی به نظر می‌رسید بازدیدکنندگان را از تعادل خارج می‌کند.

The constant criticism from her boss started to unhinge her self-confidence.

انتقادات مداوم از طرف رئیسش شروع به از بین بردن اعتماد به نفس او کرد.

The sudden loss of her job unhinged her sense of security.

از دست دادن ناگهانی شغلش حس امنیت او را از بین برد.

The scandal threatened to unhinge the entire political system.

رسوایی تهدید کرد که کل سیستم سیاسی را از تعادل خارج کند.

The tragic event unhinged the entire community, leaving everyone in shock.

حادثه تراژیک کل جامعه را از تعادل خارج کرد و همه را در شوک قرار داد.

The uncertainty of the future began to unhinge his sense of direction.

ناآرامی آینده شروع به از بین بردن حس جهت‌گیری او کرد.

نمونه‌های واقعی

Sorry I can't unhinge my jaw like a snake to consume alcohol.

متاسفم، من نمی‌توانم مثل یک مار، چانه‌ام را از هم باز کنم تا مشروب بنوشم.

منبع: The Vampire Diaries Season 1

But all this is but a vain imagination, fit only to unhinge weak minds.

اما همه اینها فقط یک خیال پوچ است که فقط برای از هم باز کردن ذهن‌های ضعیف مناسب است.

منبع: Goose Palm Queen Barbecue Restaurant (Part 2)

Specifically, snakes are identified by adaptations in their skulls that allow them to unhinge their jaws.

به طور خاص، مارها با تطبیق‌هایی در جمجمه‌شان که به آنها اجازه می‌دهد چانه‌های خود را از هم باز کنند، شناسایی می‌شوند.

منبع: PBS Earth - Animal Fun Facts

It has two deeply set eyes and a small mouth which unhinges to become much larger, displaying rows of large but dulled teeth.

دو چشم عمیقاً فرورفته و یک دهان کوچک دارد که برای بزرگتر شدن از هم باز می‌شود و ردیفی از دندان‌های بزرگ اما کند را نشان می‌دهد.

منبع: Defeating the movie moguls

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید